بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را «عقل» نام کرد. و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت ِ حق و یکی شناخت ِ خود و یکی شناخت ِ آن که نبود، پس ببـود.
از آن صفت که به شناخت ِ حق تعلّق داشت حُسن پدید آمد -که آن را «نیکویی» خوانند. و از آن صفت که به شناخت ِ خود تعلّق داشت عشق پدید آمد -که آن را «مهر» خوانند. و از آن صفت که نبود پس به بود تعلّق داشت حُزن پدید آمد -که آن را «اندوه» خوانند.
و از این هر سه که از یک چشمهسار پدید آمدهاند و برادران ِ یکدیگرند، حُسن -که برادر مِهین١ است- در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بَشاشَتی٢ در وی پیدا شد، تبسمی بکرد. چندین هزار مَلَک ِ مقرّب از آن تبسم پدید آمدند.
عشق -که برادر ِ میانین است- با حُسن اُنسی داشت. نظر از او برنمیتوانست گرفت، مُلازم ِ خدمتش میبود٣. چون تبسم ِ حُسن پدید آمد، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست که حرکتی کند، حُزن -که برادر ِ کِهین٤ است- در وی آویخت٥. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.
چون آدم ِ خاکی را بیافریدند، آوازه در مَلأ اعلا٦ افتاد که «از چهار مخالف٧ خلیفهای ترتیب دادند.» ناگاه، نگارگر ِ تقدیر، پرگار ِ تدبیر بر تختهی خاک نهاد. صورتی زیبا پیدا شد. این چهار طبع را که دشمن ِ یکدیگرند به دست ِ این هفت رَوَنده که سرهنگان ِ خاصّاند بازدادند تا در زندان ِ شش جهتشان محبوس کردند. چندان که جمشید ِ خورشید چهلبار پیرامُن ِ مرکز برآمد، کِسوَت ِ انسانیت در گردنشان افگندند، تا چهارگانه یگانه شد.
چون خبر ِ آدم در ملکوت شایع گشت، اهل ِ ملکوت را آرزوی دیدار خاست. این حال بر حُسن عرضه کردند. حُسن -که پادشاه بود- گفت که «اول من یکسواره پیش بروم. اگر مرا خوش آید، روزی چند آنجا مُقام کنم. شما نیز بر پی ِ من بیایید!»
پس سلطان ِ حُسن بر مَرکب ِ کبریا٨ سوار شد و روی به شهرستان ِ وجود ِ آدم نهاد. جایی خوش و نُزهَتگاهی٩ دلکش یافت. فرود آمد. همگی ِ آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت.
عشق چون از رفتن ِ حُسن خبر یافت، دست در گردن حُزن آورد و قصد ِ حُسن کرد. اهل ِ ملکوت چون واقف شدند، به یکبارگی بر پی ِ ایشان براندند.
عشق چون به مملکت آدم رسید، حُسن را دید تاج ِ تَعَـزُّز ١٠ بر سر نهاده و بر تخت ِ وجود ِ آدم قرار گرفته. خواست تا خود را در آنجا گنجانَد، پیشانیش به دیوار ِ دهشَت١١ افتاد، از پای درآمد١٢. حُزن حالی١٣ دستش بگرفت.
عشق چون دیده باز کرد، اهل ِ ملکوت را دید که تنگ درآمده بودند. روی به ایشان نهاد. ایشان خود را به او تسلیم کردند و پادشاهی ِ خود به او دادند و جمله روی به درگاه ِ حُسن نهادند.
چون نزدیک رسیدند، عشق -که سپهسالار بود- نیابت به حُزن داد و بفرمود تا همه از دور زمینبوسی کنند، زیرا که طاقت ِ نزدیکی نداشتند. چون اهل ِ ملکوت را دیده بر حُسن افتاد، جمله به سجود درآمدند و زمین را بوسه دادند.
***
حُسن مدتی بود که از شهرستان ِ وجود ِ آدم رخت بربستهبود و روی به عالَم ِ خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان ِ جایی یابد که مُستَقَرّ ِ عِزّ ِ وی را شاید.١٤
چون نوبت ِ یوسف درآمد، حُسن را خبر دادند. حُسن حالی روانه شد.
عشق آستین ِ حُزن گرفت و آهنگ ِ حُسن کرد. چون تنگ درآمد، حُسن را دید خود را با یوسف برآمیخته، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود. عشق حُزن را بفرمود تا حلقهی تواضع بجنبانَد.
از جَناب ِ حُسن آوازی برآمد که «کیست؟»
عشق به زبان ِ حال جواب داد که «چاکر به بَرَت خستهجگر بازآمد / بیچاره به پا رفت و به سر بازآمد.»
حُسن دست ِ استغنا به سینهی طلب بازنهاد.
عشق به آوازی حَزین این بیت برخواند: «به حقّ ِ آن که مرا هیچکس به جای تو نیست / جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست.»
حُسن چون این ترانه گوش کرد، از روی فراغت جوابش داد «ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمیآید یاد.»
عشق چون نومید گشت، دست ِ حُزن گرفت و روی به بیابان ِ حیرت نهاد و با خود این زمزمه میکرد: «بر وصل ِ تو هیچ دست پیروز مباد / جُز جان ِ من از غم ِ تو با سوز مباد! اکنون که در انتظار روزم برسید / من خود رفتم، کسی به این روز مباد!»
حُزن چون از حُسن جدا ماند، عشق را گفت «ما با تو بودیم در خدمت ِ حُسن و خرقه از او داریم و پیرِ ما اوست. اکنون که ما را مَهجور کردند، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم و به حُکم ِ ریاضت سفری برآریم، مدتی در لگدکوب ِ دوران ثابتقدمی بنماییم و سر در گریبان ِ تسلیم کشیم و بر سجادهی مُلَمَّع ِ١٥ قضا و قدر رکعتی چند بگزاریم. باشد که به سعی ِ این هفت پیر ِ گوشهنشین که مربیان ِ عالَم ِ کَون و فسادند، به خدمت ِ شیخ باز رسیم.»
چون بر این قرار افتاد، حُزن روی به شهر کنعان نهاد و عشق راه ِ مصر برگرفت.
مونسُ العُشـّاق / شهابالدین یحیای سهروردی
برخی واژههای این متن:
١) مِهین: بزرگتر
٢) بَشاشَت: شادمانی، فرح
٣) مُلازم ِ خدمتش میبود: همواره همراه و خدمتگزارش بود
٤) کِهین: کوچکتر
٥) در وی آویخت: او را در بر گرفت
٦) مَلأ اعلا: عالَم بالا
٧) چهار مخالف: منظور، طبع چهارگانۀ آدمی است؛ چهار مزاج رطوبت، یبوست، حرارت و برودت. شاید هم منظور، سودا، صفرا، دم و بلغم باشد.
٨) کبریا: جلال و عظمت
٩) نُزهَتگاه: گردشگاه، تفرجگاه
١٠) تَعزُّز : عزّت
١١) دهشَت: تحیّر، حیرت
١٢) از پای درآمد: از حال رفت
١٣) حالی: بیدرنگ
١٤) مُستقرّ ِ عزّ ِ وی را شاید: شایستۀ مقام وی باشد
١٥) مُلَمَّع : رنگارنگ
پینوشت ١: متنی که برای این پست تدارک دیدم، بخش جالبییه از ابتدای رسالۀ «مونسُ العشـّاق» یا «فی حقیقت ِ عشق» سهروردی.
نشر مرکز، گزیدهای از آثار شهابالدین یحیای سهروردی رو توی یه کتاب جمع کرده و با عنوان «قصههای شیخ اشراق» به چاپ رسونده. ویرایش متن این آثار رو جعفر مدرّس صادقی به عهده داشته.
پینوشت ٢: در اینباره توی نت میگشتم که به این مطلب برخوردم. توی دو سه پاراگراف خلاصه و مفید مطلبو رسونده. نتونستم بیاعتنا از کنارش بگذرم؛ پس این پینوشت و لینک رو برای قدرشناسی از اون پست اضافه کردم.














Y! messenger



