تبليغاتX
پیچک سر به هوا
 

يك عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز كشيدی به سر ما دستی
شعبان كه به نيمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به يادمان می‌آيد هستی!

 

هر چند كه خسته‌ايم از اين حال نيـا!
شرمنده! اگر ندارد اشكال نيـا!
ما خط تمام نامه‌هامان كوفی است
آقای گلم زبان من لال نيـا!

 

سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظريم ماه كامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده

 

هر چند كه بيمار تو هستيم همه
ديوانه‌ی ديدار تو هستيم همه
بين خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب‌كار تو هستيم همه

 

هر روز به ما اگر كه سر هم بزنی
بر ريشه‌ی خواب ما تبـر هم بزنی
آقا تو كه خوب می‌شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

از مزرعه‌های كوچك بعضی‌ها
برچيده شود مترسك بعضی‌ها
آقا خودمانيم چه كيفی دارد
وقتی بزنی به برجك بعضی‌ها

 

اين مرد كه در ره است بايد او را...
می‌ترسم اگر سرزده آيد او را...
از هر كه سراغ او گرفتم ديدم
در شهر كسی نمی‌شناسد او را

 

                                           جلیل صفربیگی

 


 

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی‌ام

که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی‌ام

 

نه آشنایی‌ام امروزی است با تو همین

که می‌شناسمت از خوابهای کودکی‌ام

 

عروسوار خیال منی که آمده‌ای

دوباره باز به مهمانی عروسکی‌ام

 

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی‌ام

 

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادبادکی‌ام

 

چه برکه‌ای تو که تا آب، آبی است در آن

شناور است همه تار و پود جلبکی‌ام

 

به خون خود شوم آبروی عشق آری

اگر مدد برساند سرشت بابکی‌ام

 

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم

اگر امان بدهد سرنوشت بختکی‌ام

 

                                                حسین منزوی

 


 

ابروی هویج دسته دارد

آلوچه دل شکسته دارد

 

فریاد خیار اگرچه شور است

نزدیک ته خیار، دور است

 

وقتی که الاغ توی کاسه‌ست

دریاچه غروب صبح ماسه‌ست

 

ماهیچه که آخرش چه دارد

در کوچۀ شب کلوچه دارد

 

شلوار شکستنی ندارم

من بازم و بستنی ندارم

 

آن‌جا که جزیره می‌زند جر

موی سر خر نمی‌شود فر

 

وقتی که قطار دنبه بالاست

دروازۀ چشم من مربّاست

 

در منطق من فتیله پیر است

از فلسفه سهم من خمیر است

 

برخیز و گره بزن به گردو

خرطوم مرا ببر به جادو

 

پیراهن کفش خر چروک است

پیژامۀ چرخ اسب، دوک است

 

حمّام خزینه، لیف برف است

پروانۀ لُنگ ِ مرده حرف است

 

من خندۀ قطرۀ قطارم

از آتش هسته، غنچه دارم

 

دیوانۀ گوش بی‌طنابم

بگذار فقط کمی بخوابم

 

قفل لب نردبان کلید است

چون ناصر من کمی سعید است

 

اسبش لب چشمۀ الاغ است

آن کس که غبار ببر داغ است

 

نخ باش و گدازه را رفو کن

در سوزن گربه نخ فرو کن

 

شلغم نه که مثل ادکلن نیست

یخچال شب آبگرمکن نیست

 

گیسوی ملخ صدا ندارد

دندان ستاره پا ندارد

 

اوضاع ملیله باد می‌زد

کم‌حوصله بر زیاد می‌زد

 

وقتی که قرار خسته آبی‌ست

زیپ ته مرغ من کبابی‌ست

 

زانوی ستاره پر ندارد

آرنج کلم خبر ندارد

 

 

                             ناصر فیض

 


 

عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
پسرم! عشق که یک حس همین‌جوری نیست

 

عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم تو را طاقت رنجوری نیست

 

تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون بادۀ انگوری نیست

 

بی‌تب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکی‌تان نیز کم از دوری نیست

 

در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون که بی‌مهر، صفا در گل شیپوری نیست

 

فرض کن، نیست هوس آن‌چه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست

 

عشق یک چیز لطیف است، زمختش نکنید
عشق یک پردۀ زیباست، ولی توری نیست

 

خانه بی‌دلبر و معشوق بهشت است، ولی
چون بهشتی‌ست که در داخل آن حوری نیست

 

عشق منظومۀ زیبای پریشانی‌هاست
پسرم! عشق که یک حس همین‌جوری نیست

 

دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ورنه جون ِ همگی دست من این‌جوری نیست١


                                                               ناصر فیض


 

١)‌ شاعر در پاورقی توضیح داده: این مصرع تصویری است.

 


 

نه چون اهل خطا بودیم، رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را

 

ملائک با نگاه یأس بر ما سجده می‌کردند
ملائک راست می‌گفتند، اما ساختی ما را

 

که باور می‌کند با اینکه از آغاز می‌دیدی
که منکر می‌شویم آخر خودت را، ساختی ما را

 

به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم
تو خود بازیچۀ «اهل تماشا» ساختی ما را!

 

به جای شکر، گاهی صخره‌ها در گریه می‌گویند
چرا سیلی‌خور امواج دریا ساختی ما را؟

 

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را!

 

                                                            فاضل نظری

 


 

بازار  هنرمند

زمان با اهل معنا در عناده

و بازار هنرمندان کساده

خداوندا! اگر مدرک ملاکه

چرا پیغمبر تو بی‌سواده؟!

 

 

پروا پیشه

به دنیا مرد ِ پروا پیشه کمتر

چه بسیارند با اندیشه کمتر

خوشا ریشی اگر با ریشه باشد

بسا ریشا ز پشم شیشه کمتر

 

 

بی‌پرسش و پاسخ

دلا بی‌پرسش و پاسخ، شب و روز

چو شمعی دم مزن می‌ساز و می‌سوز

به جای لعن و نفرین بر سیاهی

چراغی را به تاریکی برافروز

 

 

مبادا!

مبادا سفرۀ کس خشک و خالی

مبادا طی شود با بی‌خیالی

اگر آدم نگیرد دست آدم

چه فرقی می‌کند با نقش قالی

 

 

مگو با عاقلان

اگر عاشق، اسیر ِ یک نگاهه

اگر روزش مثال شب سیاهه

مگو با عاقلان این نکته هرگز!

که کوه فهم‌شان کمتر ز کاهه

 

 

آرزو

نمی‌خواهم چو اقیانوس باشم

که بر هر ساحلی پابوس باشم

ولی خواهم غریقی را ز توفان

شبی سوسوی یک فانوس باشم

 

 

نفس یاغی

دلم بتخانه شد، یا رب، خلیلی!

طریق عشق را پیری، دلیلی!

دگر فرعون ِ نفسم سخت یاغی‌ست

خداوندا، کلیمی! رود نیلی!

 

                                                                           امیرعلی مصدق

 

پی‌نوشت: این دوبیتی‌ها رو از کتاب با اجازۀ عشق(گزیده اشعار امیرعلی مصدق) انتخاب کردم.

 


 

گرچه افکار او منـوّر نیست

فکر اولاد و فکر همسر نیست

 

از من و از تو حرف می‌شنود

گوش او مثل دیگران کر نیست

 

می‌چرد در مراتع امروز

به عبث فکر روز دیگر نیست

 

عاشق سبزه و بهار و گل است

عشقش از جنس عشق دلبر نیست

 

نرخ لطفش همیشه یکسان است

مثل این ارزها شناور نیست

 

چشمش از برق مهر، سرشار است

دلش از هیچ‌کس مکدّر نیست

 

قامتی نیمه معتدل دارد

ولی اندازۀ صنوبر نیست

 

پر اگر داشت می‌پرید، افسوس

که در او یک رگ از کبوتر نیست

 

او دخالت نمی‌کند هرگز

در دعاوی، چرا که داور نیست

 

و در آیینۀ عطوفت وی

ظلم بر دیگران مصوّر نیست

 

بالشش نیست غیر مشتی کاه

تشک خواب نازش از پر نیست

 

آب و جو می‌خورد ولی هرگز

جو و آبش درون ساغر نیست

 

تو بگو: آدمم، نه! انسانم

این‌قدر هم که زودباور نیست

 

نام خر بار اوست باور کن!

این خصائل که گفتم از خر نیست

 

دل مسوزان به حال خر یا گاو

حال و روز من و تو بهتر نیست

 

                                         ناصر فیض

 


 
خطی کشید روی تمام سؤال‌ها

تعریف‌ها، معادله‌ها، احتمال‌ها

 

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده‌ها و مثال‌ها

 

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها

 

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط‌ها و خال‌ها

 

خط‌ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال‌ها

 

                                                 فاضل نظری

 


 

ز بس پر گشته اینجا چیز ِملّی

بود هرگونه رستاخیز ِملّی

توجه کن که شلوارت نماند

گرو بر روی رخت‌آویز ِ ملّی

کلاهت را نچسبی گر دو دستی

ربایند از تو با یک خیز ِ ملّی

ز بیکاری بشین در پای دیوار

بزن چرت غرور آمیز ِ ملّی

بگو قانون ولی بپـّا که یکهو

نری آن تو به دستاویز ِ ملّی

حریف آب تو را هم پولکی کرد

به نام چشمه و کاریز ِ ملّی

اگر دیدی که جیبت گشته خالی

تشکر کن از این واریز ِ ملّی

مکن حیرت اگر بینی در این باغ

شلنگ و جفت و جستاخیز ِ ملّی

که بلعد رند ملّی در بزنگاه

خیار ملّی از جالیز ِ ملّی

مکن از رشوۀ ملّی تغافل

چو بنشینی به پشت میز ِ ملّی

ز من بشنو حذر کن تا توانی

ز چشم حیز یعنی چیز ِ ملّی

 

                                       غلامعلی لقایی

 


 

«یا مقلب القلوب»، ابتدای خنده است

در شب نگاه ما، نور یک پرنده است

«یا مقلب القلوب»، عطر یک فرشته است

یا نسیمی از بهشت، ناگهان وزنده است

«یا مقلب القلوب»، التهاب عاشقی است

زیر پلک قلب ما، خواهشی تپنده است

«یا مقلب القلوب»، عکس قلب ما که عشق

روی سینۀ زمان، جاودانه کنده است

زندگی بدون عشق، مرگ قطره قطره است

آدمی بدون عشق، خوار و سرفکنده است

عشق، مقتدای ماست، قبله و خدای ماست

می‌شود مرید عشق، هر دلی که بنده است

زیر گنبد کبود، هر که شد دچار عشق

در نبرد زندگی، فاتح و برنده است

 

                                                     رضا اسماعیلی

 


 

منم که شهرۀ شهرم به وام گیریدن!

منم که هیچ ندیدم به غیر «بد دیدن!»

دهیم قسط و نویسیم سفته، خوش باشیم

که در زمانۀ ما بی‌خودیست «نقدیدن!»

چو با رئیس بگفتم که «حق» ما چون شد؟

بخورد چای و بگفتا که به نپرسیدن!

ز شعر گفتم و مضمون خوش به حضرتشان

شروع کرد به افکار بنده خندیدن!

ز خانواده از آن می‌رمم به سرعت برق

که طعن بچه و زن، واجب است نشنیدن

غرض که قافلۀ عمر می‌رود،  «دردا»

خبر نمی‌رسد اما ز وجه و «وجهیدن»

 

                                                  محمد صالحی آرام

 


 

من آدم و تو حوا، و عشق، شکل سیب است

که از هبوط آدم، در این زمین غریب است

من آدم و تو حوا، دو نیمۀ جنون، ما

هبوط ما دو عاشق، همیشه عنقریب است

من آدم و تو حوا، چرا هبوط؟ زیرا:

همیشه آدم، آدم -همیشه سیب، سیب است

تو سیب سرخ عشقی، دو دست خواهشم من

دلم برای لمست، همیشه بی‌شکیب است

تو را دویده‌ام من، هزار سال نوری

ولی همیشه دوری، حکایتی عجیب است!

«ابوسعید» و «بابا»، ز شرم سر به زیرند

دوبیتی دو چشمت، ز بس که دلفریب است

من و جنون ز عشقت، عقب نمی‌نشینیم

سر جنون سلامت، که با دلم رقیب است

من آدم و تو حوا، خدا نشسته با ما

نشان عصمت ما، همین دل نجیب است

من آدم و تو حوا، ز عشق، توبه هرگز

فقط وجود شیطان، ز عشق، بی‌نصیب است

بیا به خواهش عشق، تب جنون بگیریم

در این زمان که مجنون، حکایتی غریب است 

 

                                                                رضا اسماعیلی

 


 

من و تو می‌شود آيا که مال ِ هم باشيم؟

نه مال هم.. که فقط احتمال ِ هم باشيم؟

 

بريز قهوۀ خود را درون فنجانم

بيا به هـر کلکی توی فال ِ هم باشيم!

 

به بال خود نتوانسته‌ايم  پَربزنيم

از اين به بعد بيا تا که بال ِ هم باشيم

 

بدون ِ دست ِ  تو  تهـران برای من قطب است

بپيچ دور ِ تنم دست، شال ِ هم باشيم

 

پُر است ذهن من امسال، از جدايی و رنج

بيا که خاطرۀ پارسال ِ هم باشيم!

 

نگو در عشق ِ ميان ِ من و تو سيب کم است

اگر که سيب نشد پرتقال ِ هم باشيم!!

 

اگر که قسمت ِ ما به وصال ختم نشد

نرو! بمان که اقلاً وبال ِ هم باشيم!!!

 

                                                              علی پرسا 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این قلعۀ بسته، حیدری می‌خواهد
عباس صفت، دلاوری می‌خواهد
امروز که غزه کربلایی دگر است
اسلام حسین دیگری می‌خواهد


با ترس ِ سفر سینه زدن بیهوده است
آن‌سوی خطر سینه‌ زدن بیهوده است
از سینه سپر کردن اگر می‌ترسی
شب تا به سحر سینه زدن بیهوده است


صدها سر و دست و چشم و پایی دیگر
یک قتلگه ِ خون و ندایی دیگر
پیچیده طنین درد ‹‹هل من ناصر››
در غزه میان کربلایی دیگر


آغشته به زخم‌های سرگردانیم
از مصلحت سکوت‌تان حیرانیم
بر شانه علم، شاخۀ زیتون داریم
امسال لهوف ِ غزه را می‌خوانیم


برخیز که در عشق خطر باید کرد
در راه خدا سینه سپر باید کرد
از غزه صدای العطش می آید
یاران حسین(ع) را خبر باید کرد


وقتی که تمام شد عزا می‌آییم!
با اسلحۀ اشک و دعا می آییم!
فعلاً سرمان به کار هیأت گرم است!  
غزه! تو صبور باش ما می آییم!!!                                           

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: شاعر(یا شاعران) این رباعی‌ها رو نمی‌شناسم.

 


 
 

مانده‌ام در شب ِ این جاده، كمك می‌خواهم

كوله از شانه‌ام افتاده، كمك می‌خواهم

روزگاريست كه آن سوی دعايم خاليست

محض روی گل سجاده، كمك می‌خواهم

مانده‌ام با خود و این عشق زمینی که خدا

به من ِ سر به هوا داده، کمک می‌خواهم

رد پاهای مرا از دهن خاک بگیر

یک نفس مانده به فریاد ِ کمک می‌خواهم

عاشقی معترفم جرم بزرگيست ولي

اتفاقيست كه افتاده، كمك می‌خواهم

 

                                                  فرهاد صفريان

 

 

 

این شعر، قطعه‌ای از آلبوم روح‌تکانی‌یه؛ در صورت تمایل می‌تونین این شعر رو با صدای خود شاعر بشنوید:

 

[دانلود: ٩٥٥ کیلو بایت]

موضوع:شعر دبش (گزیده شعر)
تاريخ: 2008/12/26

 

تو را  می خواستم دیروز از  دنیا  – چه می گویم؟
تورا می خواهم از فردا و پس فردا – چه می گویم؟
شبی تاریک – شکل یک جزیره –  دور تا دورش
تو صبح خلوت من بودی و... دریا –  چه می گویم؟
تو ای شیطان تر از آهو – تو ای آهوتر از صحرا
تو ای  شیطان بی همتا – خداوندا – چه می گویم؟
من از چشم تو ساده –  مثل یک  همکار- همسایه
تو از چشم من اما- کشف یک رویا– چه می گویم؟
من و این شعر... می بخشی – علاقه پیش می آید
که شد پیشامد من با تو  – ما... ما... ما– چه می گویم؟
( بگو گوساله آخه وضع تو عاشق شدن داره ؟ )
در این وضعیت ناجور کشور –.ها..؟.– چه می گویم؟
تو را می خواستم دیروز از دنیا  – حواسم نیست...
ببین... من دوستت... ول کن... دلم... حالا –چه می گویم؟
نگفتم -  جرأت گفتن ندارم  –  در خیال من...
تو هستی تا ابد در گوشه ای... اما... – چه می گویم؟
...خداحافظ ...فرار بیت آخر ...چشمهای تو...
...بمانم دستگیرم می کند اینجا –  ...چه می گویم؟...
 

                                                                          هامش


 

موضوع:شعر دبش (گزیده شعر)
تاريخ: 2008/12/10

 
غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود
تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود
باز می‌پرسی: چه‌ طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

                                                                نجمه زارع

موضوع:شعر دبش (گزیده شعر)
تاريخ: 2008/11/19

 
 
 
 
 
Y! messenger