تبليغاتX
پیچک سر به هوا
 

 

داستان همشهری / سردبیر: مهدی قزلی / انتشارات همشهری / آذر ١٣٨٧/ ٢١٦ صفحه / ١٠٠٠تومان

 

 

 

 

 

 

برای جلب توجه‌م نگاه گذرایی کافی بود؛ و الان نه تنها از مطالعه‌ش راضی‌م بلکه به دوستانی که اهل‌ش هستن خوندن‌شو سفارش کردم. داشتیم تا کنون مجلاتی رو که به داستان بپردازن؛ اما تا جایی که اطلاع دارم حواشی و نقادی‌هاشون به اصل مطلب -که خود داستان باشه- می‌چربیده همیشه. و نتیجه‌ش همیشه یه مجلۀ ملال‌آور و ضدحال بوده برام.

 

همشهری داستان (یا داستان همشهری) از این جهت، مجله‌ای دبش و باحال به حساب می‌آد که «داستان» رو برای مخاطب، به عنوان اصل در نظر گرفته. گرچه نباید از جذابیت‌های بصری و کیفیت چاپ مرغوب‌ش گذشت؛ ولی به نظر من محتوای مجله این‌قدر خوش‌مغز تدارک دیده شده که به سرعت مخاطب خودشو پیدا می‌کنه و به جدی ترین نشریات مملکت تبدیل می‌شه؛ همون‌طور که الان «همشهری جوان» جای خودشو تو بین مخاطبان‌ش خوب باز کرده.

 

البته این مجله هنوز به مرحله‌ای نرسیده که به طور منظم و ماهانه منتشر بشه و قدری طول می‌کشه تا چرخ‌ش روی روال بیفته. اما با همین اولین شماره، حرفه‌ای بودن خودشو در جذب مخاطب نشون داده.

بهره‌ای که از این شمارۀ همشهری داستان بردم، با مطالعۀ چند کتاب داستان برابری می‌کنه. از خوندن‌ش لذت بردم. حیف‌م اومد مطرح‌ش نکنم تو پست‌های چلوکتاب‌م. تو این پست، مطالبی از اولین شمارۀ همشهری داستان رو نقل می‌کنم و به مطالبی که توی نت پبرامون‌ش پیدا کردم لینک می‌دم.

 

 

 

علی قنواتی (معاون مجلات همشهری) در قسمت «سخن ناشر» مطالب جالبی رو مطرح کرده:

«...فضای مطبوعاتی امروز ایران از نشریات ادبی -به ویژه نشریاتی که به داستان بپردازند- تقریبا خالی است و معدود نشریاتی که گاه منتشر می‌شوند اولا مخاطب خاص دارند و ثانیا بیشتر درباره داستان‌اند و خود داستان در آنها نقش پررنگی ندارد.

...داستان همشهری، رویکردی سهل و ممتنع به داستان دارد و می‌کوشد به دور از گرایش‌های خودنمایانه و نچسب به ذائقه عمومی، قصه‌هایی را برای خوانندگان خود تعریف کند که هم لذت داستان را داشته باشد و هم حدی از وزانت ادبی در آنها رعایت شده باشد...»

 

 

«مهدی قزلی» سردبیر «داستان همشهری» هم نکته‌های قابل تأملی رو در ابتدای این مجله نوشته که بخشی‌شو نقل می‌کنم:

«یکم: اصل اصیل ما، نوشتن به شیوه ساده و کامل است؛ حمایت از داستانی که مورد اقبال مردم است و منتقدین را هم راضی می‌کند...

دوم: از نظر ما مخاطب ادبیات داستانی مردم هستند نه محافل ادبی یا مجامع آکادمیک...

چهارم: ما عهده‌دار مباحث تخصصی و آکادمیک حوزه داستان نیستیم و اگر هم گوشه چشمی به آنها داریم، سادگی و جذابیت را در بیان مفاهیم فنی در نظر می‌گیریم...»

 

 

* * *

 

  

 

به نظرم رسید خوبه علاوه بر لینک‌های مرتبطی که تو این پست مطرح می‌کنم، برای نمونه هم که شده یکی دو مطلب از این شماره رو برای این پست تدارک ببینمو تایپ کنم؛ در ادامه، مطلب جالبی رو پیرامون فن نوشتن، از سندی ولچل خواهید دید و بعدش داستان کوتاهی از نویسندۀ مورد علاقه‌م داوود امیریان. 

 

 

سندی ولچل نویسندۀ شش کتاب غیر داستانی، پنج کتاب تصویری برای کودکان و صدها مقاله و داستان کوتاه است. خودش می‌گوید هر اشتباهی را که می‌توانسته در نوشتن مرتکب شده و دوست دارد دیگران را در این مسیر راهنمایی کند. هم اکنون به عنوان مدیر انجمن ملی نویسندگان امریکا بخش عمده‌ای از روزش را صرف کمک به نویسندگان جوان می‌کند.

 

 

 

فقط ۵ ثانیه فرصت دارید

در بازار پر تب و تاب نشر کتاب‌های داستانی، ناشران و ویراستاران فرصت ندارند نوشته‌ای را بخوانند که در همان نگاه اول جلب توجه نمی‌کند. در دوره‌ای که نوشته‌های سفارشی و غیرسفارشی زیادی روی میز ناشران خاک می‌خورد، نگاه اول بسیار حیاتی است؛ بنابراین بد نیست به «قاعده ۵ ثانیه‌ای» توجه کنید. این عبارت را از حرف‌هایم با یک ویراستار بیرون کشیدم که می‌گفت: «شما ۵ ثانیه فرصت دارید تا توجه ویراستار را به نوشته خود جلب کنید». ۵ ثانیه زمان خوانده شدن یک پاراگراف رمان شماست.

نکته‌بین‌ترین خواننده‌تان، ویراستار است و اگر داستان را به درستی شروع نکنید، ممکن است تنها خواننده‌تان هم باشد. نوشتن، آغازی گیرا برای یک نویسنده سخت است. واژه‌ای که بیشتر نویسندگان برای توصیف قدرت جذب ابتدایی یک داستان به کار می‌برند، «قلاب» است. قدرت این قلاب، خواننده را درگیر داستان می‌کند و او را وامی‌دارد که صفحه‌های بعدی را هم ورق بزند. بعضی از نویسندگان قبل از نوشتن قلاب آغازین، کل داستان را می‌نویسند. به نظر بعضی دیگر، قلاب بخشی طبیعی در داستان است و اولین چیزی است که روی کاغذ می‌آید.

اما تا جایی که تجربه نشان می‌دهد، بسیاری از نویسندگان، این بخش قلاب داستان را نادیده می‌گیرند و کتابشان نمی‌فروشد. بخشی از شغل من مربوط به خواندن صدها نوشته‌ای می‌شود که به مسابقات انجمن ملی نویسندگان فرستاده می‌شود. به طور میانگین در هر سال ۵٠٠ نوشته و  ٢۵ تا ٣٠ رمان را می‌خوانم. تقریبا ٩٠ درصد از نوشته‌هایی که برای مسابقه فرستاده می‌شوند قلابی گیرا ندارند.

گاهی برای ارضای کنجکاوی‌ام دنبال قلاب رمان می‌گردم. معمولا آن را در ۵٠ صفحه اول می‌یابم ولی برای جذب خواننده بسیار دیر است. یک بار قلاب یک رمان ۵٠٠ صفحه‌ای را در نیمه‌های کتاب دیدم! چقدر ناراحت کننده است وقتی می‌بینیم یک نویسنده تازه‌کار عامل موفقیتش را بسیار دور از چشم خواننده یا ویراستار قرار می‌دهد و خودش متوجه اشتباهش نیست.

هر نوشته‌ای نیاز به قلاب دارد. قلاب برای داستان‌های پر مخاطب بسیار حیاتی است. کار قلاب، علاقه‌مند کردن خواننده به داستان است؛ طوری که آن را تا آخر بخواند. «قاعده ۵ ثانیه‌ای» برای به قلاب انداختن خواننده است. در داستان کوتاه قلاب باید در جمله اول بیاید و در داستان‌های تجاری که در حد یک کتاب هستند در صفحه اول و برای تاثیر گذاری بیشتر در چند خط اول. قلاب‌ها باید به خواننده انگیزه پیدا کردن جواب یک سوال را بدهند، حس کنجکاوی را برانگیزند یا اینکه خبر از اتفاق‌های جالب بدهند. در هر صورت، آنها باید همیشه چرخ داستان را تا اندازه‌ای که خواننده علاقه‌مند باقی بماند، بچرخانند، شما باید دلیل کافی را به خواننده برای شروع داستان و ادامه آن تا آخر بدهید.

بیشتر نویسندگان می‌گویند: «کتابم از صفحه ۴٠ به بعد جالب می‌شود». اما اگر ویراستار همان اول جذب داستان نشود، هرگز تمایل یا وقت کافی برای خواندن تا آن صفحه را نخواهد داشت. یادمان باشد وقت طلاست کمتر کسی وقتش را صرف خواندن نوشته‌ای خسته‌کننده می‌کند.

نویسنده‌ای آشنا از تجربه‌اش در یک انتشاراتی می‌گفت. در آنجا کارش این بود که به نوشته‌های پذیرفته نشده نگاهی بیندازد؛ اگر نوشته‌ای از همان ابتدا توجهش را جلب نکرد، برای همیشه روی آن برچسب «رد شده» را بزند و داخل پاکتش بگذارد و اگر جالب به نظر رسید، برای تجدید نظر کنارش بگذارد.

ممکن است نویسندگان به این طرز کار ناعادلانه معترض باشند اما چون نمی‌توان دنیای انتشارات را تغییر داد، بهتر این است که کار خودمان را تغییر دهیم. حتی تندخوان‌ترین خوانندگان از پس خواندن همه نوشته‌هایی که ناشران دریافت می‌کنند، برنمی‌آیند. قلابی که از آن صحبت شد همین جا به کار می‌آید. اگر آن را در خط یا پاراگراف اول قرار دهید، حداقل اولین برچسب رد شدن را از سر گذرانده‌اید.

کلیو کاسلر -استاد معاصر تعلیق- استاد خلق قلاب نیز هست. او در رمان «سیکلوپس» (Cyclops) پاراگراف اول را با این جمله شروع می‌کند: «کمتر از یک ساعت به پایان زندگی سیکلوپس باقی مانده بود .» سوالات زیر بلافاصله در ذهن خواننده ایجاد می‌شود: چرا؟ چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟  بدین ترتیب خواننده به قلاب می‌افتد و مشتاق می‌شود تا جواب این سوال را با خواندن صفحات بعدی پیدا کند.

کاسلر در پایان فصل اول نیز نشان می‌دهد که واقعا شایسته است او را استاد قلاب بنامیم: «کشتی پایین و پایین‌تر رفت، تا آنجایی که لاشه در هم شکسته‌اش به همراه مردم محبوس در آن به شن‌های ناآرام ته دریا خورد. تنها پرواز گروهی از مرغان دریایی گیج نشانی مسیر شوم آن بود». آیا خواننده، کتاب را به پایان می‌برد؟ به احتمال زیاد. فقط خواننده بی‌ذوق می‌تواند چنین نوشته قوی‌ای را کنار بگذارد و تحت تأثیر مسیر شوم سیکلوپس قرار نگیرد.

سی.جی.باکس -که اوایل کارش به او کمک می‌کردم- اولین رمان پرفروشش را با عنوان «فصل شکار» با این جمله شروع می‌کند: «وقتی یک گلوله با سرعت بالا به گوشت و پوست زنده اصابت می‌کند، صدای پوو-وپ خاصی می‌دهد که حتی از فاصله بسیار دور قابل تشخیص است». اگر این آغاز قوی بعد از نقل قول‌های بی‌روح از قانون‌های در حال انقراض سال ١٩٨٢ آمریکا که در صفحات معرفی هر فصل آمده‌اند، می‌آمد، آیا خواننده یا ویراستار قبل از وارد شدن به این معمای شیرین و پرسرعت علاقه‌اش را از دست نمی‌داد؟ به احتمال زیاد.

 

یا در دومین داستان پلیسی باکس با نام «فرار وحشیانه» که همچنان پرفروش است، جمله آغازین چنین است: «استیوی وودز طرفدار بدنام محیط زیست به همراه تازه عروسش -آنابل بلوتی- در سومین روز ماه عسلش در حال میخ گذاشتن در درخت‌های جنگل ملی بیگ هرن بودند که ناگهان گاوی ظاهر شد و آنها را به بالا پرتاب کرد. تا قبل از این ماجرا ازدواج شادی داشتند». توجه داشته باشید که این جمله آغازین داستان است؛ در صفحه ٢ یا ١٢ یا ٢٠ پنهان نیست، درست جلوی چشم شماست تا توجه شما را جلب کند.

 

اگر تصور می‌کنید قلاب، تنها برای داستان‌های پلیسی و ماجراجویانه است، به جمله آغازین رمان «بیگانه» دایانا گابالدن که اولین رمان پرفروش از سری رمان‌های تاریخی‌اش است توجه کنید: «حداقل در نگاه اول، آنجا خیلی به مکانی برای نامرئی شدن نمی‌خورد».

 

ژانر مهم نیست، شروع عالی تقریبا همیشه متضمن خواننده زیاد بودن است. خوانندگان تندخوان عادت دارند قبل از خرید کتاب، آن را از قفسه بردارند و یک یا ٢ پاراگراف از آن را بخوانند. نویسندگان باید توجه داشته باشند که با توجه به قیمت بالای کتاب‌ها فقط خوانندگان حرفه‌ای دست به جیب می‌برند؛ آن هم به شرط اینکه از همان ابتدا جذب آن شوند.

 

نکته دیگری که موقع نوشتن یک شروع خوب باید به خاطر داشته باشید این است که این قسمت باید بخش جدایی ناپذیر داستان باشد و نه چیزی که روی صفحه اول فقط به منظور جلب توجه درج می‌شود. وعده‌ای که داده شود و به آن عمل نشود خواننده را زده می‌کند. ویراستاری که جذب یک کار می‌شود و با خواندن آن پی می‌برد که ابتدای داستان ربطی به کل داستان ندارد، کتاب دیگری از آن نویسنده را نخواهد خواند. اگر قلاب داستان معیار باشد، تمایز بین بهترین نوشته‌ها و نوشته‌های متوسط آسان است. پی بردن به اینکه آیا داستانی علاقه خواننده را برمی‌انگیزد تنها ٥ ثانیه طول می‌کشد.

 

 

 

 

* * *

 

 

 

داوود امیریان متولد ١٣٤٩ کرمان است و فعالیت‌های نویسندگی خود را از سال ١٣٦٩ با نوشتن خاطراتش از جبهه آغاز کرد. از مهم‌ترین آثار این نویسنده در حوزۀ ادبیات داستانی می‌توان به «فرزندان ایرانیم»، «رفاقت به سبک تانک»، «دوستان خداحافظی نمی‌کنن»، «تولد یک پروانه» و «جام جهانی در جوادیه» اشاره کرد که تاکنون چندین جایزه را نصیب این نویسنده کرده است.

 

 

 

عمو پفکی

 

سگرمه‌هاش تو هم بود. چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. لباس زرد تنش بود و دستانش را روی سینه جمع کرده‌بود. با زبان بی‌زبانی می‌گفت اگه برگردم پوست از سرتان می‌کنم.

وحید گفت: «یک هفته پیش نامه‌اش آمد. این عکس را برای دسته شما فرستاده. تو نامه‌اش نوشته پاش به اینجا برسد حسابی از خجالت‌تان درمی‌آید. نوشته یک آش برایتان می‌پزد که یک وجب روغن روش بماسد. ببینم مگر چه کارش کردید این‌قدر از شماها شاکی شده؟»

به زحمت خندیدم و گفتم: «شوخی کرده، پیرمرد خوش‌مشرب و مهربانیه. عموته، خودت که می‌شناسیش. ما هم با عرض معذرت بهش می‌گفتیم عمو پفکی!»

***

تازه چشمانمان گرم خواب شده‌ بود که صدای بوق‌های ممتد ماشین عمو پفکی بلند شد و پشت‌بندش از بلندگوی قراضه و گوش‌خراشش مارش عملیات و صدای کلفتش گوشمان را خراش داد: «ای رزمندگان دلیر بجنگید با کفار! ای دلیرمردان دمار از روزگار این دشمنان دین و مملکت دربیاورید و بفرستیدشان به بغداد ویرانه!»

کریم از ته سنگر با دلخوری گفت: «نخیر! بازم شروع شد!»

فرشید گفت: «الانه که دوباره عراقیا مگسی بشن و هرچی توپ و خمپاره دارن بریزن سر مای بدبخت!»

عمو پفکی هنوز رجز می‌خواند و شعار می‌داد و بوق ممتد می‌زد. آقامحسن که مسوول دسته‌مان بود گفت: «هرکی شهرداره بره سهمیه پفک و اسمارتیزمان را بگیره.»

دو سه نفر خندیدند. با دلخوری بلند شدم و از سنگر رفتم بیرون. ماشین لکنته و درب و داغون عمو پفکی داشت نزدیک می‌شد. خودش پشت فرمان نشسته بود و مثل سبزی‌فروش محله‌مان که همیشه روی موتور سه‌چرخه‌اش می‌نشست و با بلندگو خانه‌دار و بچه‌دار را به خریدن سبزی و بادمجان و گوجه دعوت می‌کرد، میکروفن بلندگو را به دهان چسبانده و حین رانندگی رجز می‌خواند و از روی چاله چوله‌ها ماشین را رد می‌کرد؛ کار هر روزش بود. وسط ظهر تو آن ظل گرما که حتی جک و جانورها به سوراخشان پناه می‌بردند تا ساعتی از نور شدید آفتاب استراحت کنند، ماشین‌اش را روشن می‌کرد و می‌آمد خط مقدم تا مثلا به ما روحیه بدهد؛ چه روحیه دادنی! تو سرش بخورد. انگار که عراقی‌ها هم مثل ما به او حساس شده بودند چون همین که به خط می‌رسید، باران گلوله و خمپاره را به طرف ما سرریز می‌کردند و ما تا دو سه ساعت از سر و صدای انفجار و هجوم خاک به سنگر خواب و خوراک ازمان گرفته می‌شد.

نمی‌دانم اسمش کبلعلی بود یا حاج‌علی اما ما عمو پفکی صداش می‌کردیم. رسید دم سنگر، نکرد میکروفن را از دهانش دور کند. انگاری من لال مادرزاد هستم و نمی‌شنوم. صداش از تو بلندگو پخش شد که: «سلام بر تو رزمنده غیور که دست از جان شسته‌ای و به جبهه آمده‌ای. شیر مادرت حلالت. درود بر تو باد!»

زدم به شیشه و علامت دادم که شیشه را پایین بکشد. شیشه را پایین کشید. گفتم: «عراقی‌ها هم فهمیدند که من شیرخشکی نیستم و شیر ننه‌ام را خورده‌ام. بچه‌ها خسته‌ان. سهمیه‌مان را بده و برو جای دیگر ثواب جمع کن.»

مثل همیشه بهش برنخورد. صدای خنده‌اش از بلندگو پخش شد و گفت: «احسنت بر شما رزمندگان که این‌قدر روحیه دارید، بگیر عموجان نوش جانتان.»

و چند بسته پفک نمکی، اسمارتیز و آدامس خروس‌نشان ریخت توی بغلم و چند تا بوق زد و بعد در حالی که یک سرود حماسی از بلندگو پخش می‌کرد، گاز ماشین را گرفت و خاک را بلند کرد و ریخت توی حلق‌ام!

عراقی‌ها هم دست به کار شدند و با چند خمپاره شصت او را بدرقه کردند. رفتم تو سنگر. اکثر بچه‌ها خروپف می‌کردند. خوابم می‌آمد. دراز کشیدم و یک پفک نمکی بازکردم و شروع کردم به خوردن. فرشید اعتراض کرد: «خرت و خرت نکن خوابم میاد.»

پفک را کنار گذاشتم و خوابیدم.

همان شب دستور رسید که باید به سرعت خط را تخلیه کنیم و ۴٠٠-٣٠٠ متر عقب‌تر پشت یک دژ جاگیر بشویم. شبانه باروبندیلمان را جمع کردیم و یا علی مدد. عراقی‌ها خواب بودند که ما به عقب رسیدیم.

بعد از نماز صبح که برای نگهبانی بالای دژ رفتم، دیدم که عراقی‌ها حمله کرده‌اند و خط قبلی را گرفته‌اند. تو دلم حسابی به ریش‌شان خندیدم چون غیر از سنگر خرابه و کلی آت و آشغال چیزی نصیب‌شان نشده بود. دیگر یاد عمو پفکی بیچاره نبودم.

دم ظهر بود که صدای ضعیفی از دور آمد: «ای رزمندگان مسلمان! ای سلحشوران! ای فرزندان...»

یکهو آقامحسن از جا پرید و داد زد: «ای وای عمو پفکی!»

فرشید خواب‌آلود گفت: «نگران نباش داره میاد!»

-چی می‌گی، اون بنده خدا نمی‌دونه ما خط را تخلیه کرده‌ایم!

برای لحظه‌ای در سنگر سکوتی سنگین حکمفرما شد. لحظه‌ای بعد همه با هم پابرهنه و پوتین پاشنه‌خواب از سنگر زدیم بیرون و پریدیم بالای دژ.

ماشین عمو پفکی را دیدم که داشت به خط سابق نزدیک می‌شد و صدایش می‌آمد: «بیایید که عموجان آمده. ای رزمندگان مسلمان...»

همگی شروع کردیم به داد و هوارکردن که او را متوجه خطری که به سویش می‌رفت بکنیم اما پیرمرد بیچاره شاد و شنگول شعار می‌داد و موسیقی پخش می‌کرد و راست شکم به طرف عراقی‌ها می‌رفت! عراقی‌های بدمسب که فهمیده بودند شکار دارد خودش به تله نزدیک می‌شود بی‌سر و صدا منتظرش بودند!

فرشید سلاحش را هوایی شلیک کرد. من هم تیر هوایی زدم اما عمو پفکی انگار تو باغ نبود . هنوز صدایش می‌آمد: «ای جان‌نثاران، ای رزمندگان شجاع... ااینجا چه خبره! ای وای عراقی، کمک، کمک!»

و این آخرین کلماتی بود که ما شنیدیم. عراقی‌ها عمو پفکی را اسیر کردند و ماشین‌اش را مصادره.

با حالی دمغ به سنگر برگشتیم. تا چند دقیقه ساکت بودیم. یکهو کریم پقی زد زیر خنده. بعد از او فرشید خندید و بعد یکی دیگر و سرانجام تمام افراد دست بر شکم قاه‌قاه می‌خندیدند. فرشید که از فرط خنده اشک از چشمانش راه افتاده بود، گفت: «فکر کنم عراقیا بیشتر از ما از دستش عاصی شده بودند. حالا هم براش آهنگ غربی گذاشتن و جلوش می‌رقصن تا انتقام بگیرن.»

کریم گفت: «حیف از پفک نمکی و اسمارتیزها. الان عراقی‌ها دارن کوفت می‌کنن.»

 

 

  

* * *

 

 

 

دربارۀ همشهری داستان مطالبی رو هم توی وب پیدا کردم در این‌باره که خوندن‌شون خالی از لطف نیس:

 

مطلبی از مهدی قزلی سردبیر این مجله: کتاب داستان همشهری بالاخره درآمد.

 

داستان کوتاهی از محسن حسام مظاهری: تاکسی‌نوشت: چمد ماه خدمتی؟

 

داستان کوتاهی از نفیسه مرشدزاده: تفاوت

 

گزارشی از نمایش‌گاه کتاب فرانکفورت توسط حمید باباوند: شهر فرنگ کتاب

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2009/3/13

 

 

قلبم را با قلبت میزان می‌کنم: کاریکلماتور / پرویز شاپور / انتشارات مروارید / چاپ سوم / ١٣٨٦ / ٦١٢ صفحه / ٦٥٠٠ تومان

 

 

 

 

 

 

 

این کتاب یه جور کلیات آثار به حساب می‌آد؛ چند جلد کاریکلماتور که هر کدوم پیش‌تر جداگانه به چاپ رسیده بودن، به علاوۀ مصاحبه‌هایی با اهالی ادبیات و آشنایان پرویز شاپور، و تعدادی طرح و عکس از او، با هم تو یه جلد کتاب شش‌صد صفحه‌ای به چاپ رسیده و شده این کتاب.

 

پرویز شاپور آدم خوش‌قریحه‌ای بوده. نگاه لطیف‌ش و آشنایی‌ش با ادبیات و البته خلاقیتی که صرف کرده، سبب نشر جمله‌ها و ترکیب‌هایی شده که با عنوان کاریکلماتور می‌شناسیم‌شون. این چند پاراگراف زندگی‌نامۀ مختصری که پیرامون خودش نوشته رو ملاحظه کنید:

 

" از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل‌نمکی گرائید و حالیه که این سطور را رقم می‌زنم یکدست سیاه شده است.

از هفت سالگی به مدرسه رفتم خوب یادم می‌آید زنگ‌های دیکته وقتی (جا) می‌انداختم، کیف‌ام را زیر سرم می‌گذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عمیق فرو می‌رفتم.

دورۀ دبستان و دبیرستان سپری شد و چون عقل معاش‌ام ضعیف بود به همین جهت رشتۀ اقتصاد دانشکدۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و به پایان رسانیدم. ولی متأسفانه نتیجه کاملاً عکس آن بود که انتظارش را داشتم.

در دورۀ تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی هم که می‌خواستم به مجلس ختم یکی از همکلاسه‌هایم بروم به علت نداشتن لباس تیره‌رنگ ناگزیر شدم سایه‌ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.

حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می‌کند مجبورم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم.

عادت عجیبی هم که دارم این است که تا ربان سیاه به یقه‌ام نزنم غیر ممکن است صفحۀ ترحیم و تسلیت روزنامه‌ها را بخوانم.

کلاهم را فقط یک‌بار در مدت عمرم قاضی کردم که متأسفانه چون نتوانستم آن را به صورت اولیه‌اش برگردانم ناچار شدم کلاه دیگری خریداری نمایم.

از طرفی چون یک فرد اصیل اداری هستم بزرگترین آرزویم این است که هر چه زودتر شب‌های پیش‌نویس‌خوانی هم در حضور مقامات مؤثر اداری برگزار شود.

یک‌بار دست به خودکشی زدم به این ترتیب که تیری در چله رنگین‌کمان گذاردم و روی شقیقه‌ام شلیک نمودم.

در بچگی هر وقت دستم به زنگ در منزل نمی‌رسید روی کله خودم می‌پریدم و زنگ را به صدا در می‌آوردم.

آدم محتاطی هستم به این جهت هر وقت می‌خواهم به مانعی فکر کنم قبلاً اطرافم را به دقت نگاه می‌کنم که گربه‌ای در آن نزدیکی نباشد که به پیشانی‌ام پنجه بکشد.

مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب می‌رود به طوری که شب‌ها ناگزیرم دو تا ساعت شماطه‌دار یکی بالای سرم بگذارم و یکی پائین پایم.

از وقتی کلیه‌ام سنگ آورده از جوی که می‌پرم شکمم صدای جغجغه‌ای را می‌دهد که در بچگی داشتم.

بازی نان بیار کباب ببر - اتل متل توتوله و کلاغ‌پر را فوق‌العاده دوست دارم ولی نسبت به بازی با کلمات عشق می‌ورزم.

بهترین منظره‌ای که در زندگی‌ام دیده‌ام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستاره‌ها جمع شده بودند و آن را هل می‎دادند.

دردناک‌ترین خاطره زندگیم موقعی اتفاق افتاد که داشتم به ماهی فکر می‌کردم ولی فراموش کردم به آب هم فکر کنم در نتیجه ماهی فکرم درگذشت و مرا برای همیشه مصیبت‌زده باقی گذاشت.

تصمیم دارم پس از مرگم رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم. "

 

 

 

راس‌ش بی‌تعارف بگم که از طرح‌هاش خوش‌م نیومد؛ طرح‌هایی ساده پر از گربه و موش و ماهی. ولی خب! از کنار بعضی طرح‌هاش با مکث می‌گذشتم؛

 

                          

                       

 

 

و اما کاریکلماتورهاش؛ اصطلاحی که شاملو برای این جمله‌های عجیب و غریب شاپور انتخاب کرده بود:

 

- روزگار شب سیاه است.

- هر وقت ساعتم را زیاد کوک می‌کنم دلش درد می‌گیرد.

- عزرائیل «دستگاه گیرنده» خداست.

- پرگاری که دچار اختلال حواس شده بود بیضی ترسیم می‌نمود.

- غالب مردم من را بیشتر از تو، او، ما، شما، ایشان دوست دارند.

- برخی افراد زیر میکروسکوپ هم حقیر هستند.

- فواره به اندازۀ ارتفاعش سقوط می‌کند.

- خواب غفلت احتیاج به رختخواب ندارد.

- از وقتی چشمم آب آورده، در خواب معشوقه‌ام را با مایو می‌بینم.

- زندگی حاصل جمع عمر گذشته و عمر نگذشته است.

- گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری می‌کند.

- زندگی راهی پیش پای موجودات می‌گذارد که به قیمت جانشان تمام می‌شود.

- اگر برف می‌دانست کرۀ خاکی اینقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن، لباس سفید نمی‌پوشید.

- آدم پر توقع همیشه انتظار دارد پرندۀ محبوس برایش آواز آسمانی بخواند.

- عاشق کاغذ سفیدی هستم که حرف‌های قلم دروغگو را باور نمی‌کند.

- آرزو می‌کنم آدم دروغگو پس از باسواد شدن، راست بنویسد.

- عاشق خربزه‌ام، زیرا مثل هندوانه تخمه‌هایش را در سلول انفرادی محبوس نمی‌کند.

- آدم پر چانه به گوش شنونده بیشتر از گوش خودش احتیاج دارد.

- لبخند بدون پشتوانه صادر نمی‌کنم.

-آنچنان در تو غرق شده‌ام که وقتی برابر آینه می‌ایستم تو را می‌بینم.

- مد، بالش زیر سر دریا می‌گذارد، جزر آن را برمی‌دارد.

- مطالعه در گورستان، احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.

- به عیادت درختی رفتم که در بهار سبز نشد.

- ساعت زنانه وقتی هم بخوابد تیک‌تاک می‌کند.

- زندگی از شمال-جنوب-مغرب-مشرق به مرگ محدود است.

- کسی خودکشی می‌کند که از مردن مأیوس است.

- ناف، نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است.

-  نه در شب گذشته و نه در شب آینده چراغی روشن نیست.

- به واژه‌هایی که سواد دارند، نامۀ فدایت شوم می‌نویسم.

- آدمی که خودکشی می‌کند از مرگ بیشتر از زندگی حرف‌شنوی دارد.

- اگر مقصد کوی یار باشد، امکان دارد همسفر، رقیب از کار دربیاید.

- به تو بیشتر از خودم احتیاج دارم.

- قلبم یکی در میان برای خودم می‌زند.

- حرف‌هایش آنچنان آتشین بود که از گوشم دود زبانه کشید.

- نمی‌شود با لبخند ساختگی کلاه سر شادی گذاشت.

- دایره آنچنان مرکزش را در آغوش گرفت که شعاعش مساوی صفر شد.

 

 

یه جمله هم می‌خوام به کاریکلماتورهاش انتقاد کنم؛ تنوع خیلی مهمه و این خسته‌کننده‌س وقتی کاریکلماتورهای این کتاب رو می‌خونی و متوجه می‌شی یه جاهایی انگار سوزن ِ نویسنده گیر کرده؛ هنگام مطالعۀ این جمله ها بارها پیش می‌آد کلافه می‌شید از بس که یه جاهایی نویسنده دیگه شورشو درآورده این‌قدر گیر داده به موضوعی. اما به هر حال، قریحۀ این آدم این‌قدر جوشش داشته که امثال منی با حداقل دو نسل اختلاف سنی رو تحت تأثیر قرار بده و نظرمونو جلب کنه.

 

به هرحال، این کتاب جالبی‌یه که مشتری‌های خاص خودشو داره. خوندن مطلب آقای هدایتی هم در این‌باره خالی از لطف نیست.

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2009/1/24

 

 

صد دقیقه تا بهشت / مجید تولایی / انتشارات مستند / چاپ اول /١٣٨٦/ ١٠٤صفحه /١٢٠٠تومان

 

 

 

 

 

این کتاب مجموعه‌ای از صد خاطرۀ مربوط به سیدمحمد حسینی‌بهشتی‌یه که با انتخاب و بازنویسی مجید تولایی برای نشر تدارک دیده شده. انتخاب خاطره‌ها تحسین برانگیزه و لحنی که نویسنده برای بیان‌شون به کار برده، جذاب و شیواست. خاطره‌ها بسیار کوتاه و با ادبیات داستانی نوشته شدن. یعنی می‌تونید چند نمونه از این صد خاطره رو بخونیدو تحت تأثیر قرار نگیرید؟

 

استفاده از چنین فرمی برای خاطره‌گویی تازه‌گی داره. این کتاب جیبی از جمله بهترین کتاب‌هایی بوده که از نمایش‌گاه کتاب امسال تهیه‌شون کردم. البته توی نمایش‌گاه، توسط غرفۀ نشر بقعه که متولی نشر آثار شهید بهشتی‌یه عرضه می‌شد.

 

برای نمونه چند خاطره رو نقل می‌کنم. جرعه جرعه مطالعه کنید. چه قدر کم داریم از این آدم‌ها و چه قدر نیـاز داریم این روزها به امثال بهشتی که این‌چنین بود:

 

 

 

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

 

 

                                         ***

 

 

 

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

 

 

                                         ***

 

 

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

 

 

                                         ***

 

 

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

 

 

                                         ***

 

 

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

 

 

                                         ***

 

 

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١٥خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

 

 

                                         ***

 

 

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده!  گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

 

 

                                         ***

 

 

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

 

 

                                         ***

 

 

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

 

 

                                         ***

 

 

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم!  پرسید مگه شما نمی‌آیی؟  گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

 

 

                                         ***

 

 

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

 

 

                                         ***

 

 

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

 

 

                                         ***

 

 

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

 

 

                                         ***

 

 

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2009/1/12

 

 

فرنی و زویی / جی. دی. سلینجر / امید نیک‌فرجام / انتشارات نیلا / چاپ سوم / ١٣٨٥ / ١٦٠ صفحه / ١٥٠٠ تومان

 

 

 

 

 

این رمان از جمله کتاب‌هایی بود که از نمایش‌گاه کتاب امسال (بهار ٨٧) تهیه کرده‌بودم. شروع کردم به خوندن. مقداری که پیش رفتم به نظرم آشنا اومد. کنج‌کاو بودم سر در بیارم چرا این نوشته برام آشناست؛ اما این‌قدر به توصیف جزئیات پرداخته‌بود که کلافه‌م می‌کرد. فصل «فرنی» که تموم شد یادم اومد این آشنایی از کجا سرچشمه می‌گیره؛ پری.

 

«پری» نسخۀ ایرانیـزه شدۀ «فرنی و زویی»یه. مو نمی‌زنه این شباهت. البته من «پری» رو دوست دارم؛ جزو فیلم‌های مورد علاقه‌م محسوب می‌شه؛ اما یه نموره شاکی شدم  چرا کارگردان و تهیه‌کننده توی تیتراژ فیلم اسمی از این رمان نیاوردن.

 

...بگذریم!

 

به‌هرحال باید اعتراف کنم «فرنی و زویی» رو با یاد و خاطرۀ سکانس‌های «پری» مطالعه کردم. شاید اگه «پری» رو ندیده بودم، این رمان رو هم نیمه‌کاره رها می‌کردم. البته هشتاد صفحۀ آخرش برام دل‌پذیر بود. از توصیف‌هایی که استفاده کرده‌بود لذت می‌بردم. از جر و بحث‌ها و کل‌کل کردن‌های زویی و مادرش، و زویی و فرنی خوش‌م می‌اومد. گرچه هیچ نتونستم با لحن بی‌ادبانۀ زویی خطاب به مادرش کنار بیام.

از کله‌شقی زویی و سر و کله زدن‌هاش با فرنی لذت می ‌بردم. حرفای قلمبه سلمبه‌شم جلب نظر می‌کرد. به نظرم هرقدر کش و قوس دادن جزئیات اول ِ رمان، بی‌خود و کلافه کننده بود، توصیف جزئیات بگو مگوهای آخر  ِ رمان هنرمندانه و بکر بود.

 

ترجمه هم به نظرم خوب و رَوون بود. اما به‌هرحال، من این رمان رو با حال و هوای «پری» سپری کردم.

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2008/12/24

 

 

همون طور که پیش تر هم توضیح دادم، بعضی مطالبی رو از این کتاب نقل می کنم که واسه م جالب بوده، همین! پس لطفاً دنبال قاعده و ضابطۀ خاصی تو این نقل قول ها نگردین؛ از ما گفتن بود! 

 

 

 

 

خلبان های پناهنده

دوشنبه ٣١ تیر ١٣٦٤

...عراق مدعی است یک هلی کوپتر شنوک ما با سه خلبان به عراق رفته و پناهنده شده اند. (پاورقی: این هلی کوپتر پس از پرواز از مراغه در استان آذربایجان شرقی، از طریق منطقه پیرانشهر و حاج عمران به عراق رفته است. سه افسر نیروی هوایی که با این هلی کوپتر به عراق پناهنده شدند، در یک مصاحبه تلویزیونی دلیل فرار خود را وخیم بودن اوضاع اقتصادی، گرانی و... اعلام کرده و به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی پرداختند و گفتند که مردم خواستار پایان یافتن جنگ هستند. پیش از این در اواخر خرداد ٦٤ یک زن عراقی به نام «خالده عبدالقهار عبدالرحمن» دبیر ویژه امنیت ملی دولت عراق به اتفاق شوهر و چهار فرزندش به جمهوری اسلامی پناهنده شده بودند.)

 

 

 

پول کم است...

سه شنبه ٢٢ مرداد ١٣٦٤

...آقای صیاد [شیرازی] گفت بودجه مهندسی راه عقب افتاده است؛ بنا شد تأکید نمائیم. این تأخیر بودجه در اکثر موارد وجود دارد؛ پول کم است؛ نفت کم فروخته شده و همه چیز عقب است.

 

 

 

در بودجۀ امسال منظور شده است

سه شنبه ٢٩ مرداد ١٣٦٤

...ساعت نه در مجلس، اعضای شورای حزب الله لبنان به ملاقات من آمدند. آنها نگران ایجاد ارتباط ایران با حزب امل لبنان بودند و درباره لزوم همکاری شیعه و کل مسلمانان لبنان و فلسطینی ها تأکید کردم و اختلاف حزب الله و امل را مضر خواندم و لزوم همکاری بیشتر با سوریه را مورد تأکید قرار دادم و گفتم مایل نیستیم که در لبنان دخالت کنیم. خود لبنانیها مردم رشید و با حکمت اند؛ البته کمک می کنیم. در بودجه امسال مبلغ دویست میلیون تومان برای  [کمک به] لبنان منظور شده است.

 

 

 

...خودمون کشتی حامل نفت خودمونو زدیم! ...بعدشم تکذیب کردیم!

سه شنبه ۲۹ مرداد ١٣٦٤

آقای غرضی [وزیر نفت] تلفنی گفت کشتی بلژیکی که پریروز در خلیج فارس مورد حمله قرار گرفته حامل نفت ایران بوده است. (پاورقی: خبرگزاری آسوشیتدپرس در روز ۲۷ مرداد ۶۴ گزارش داد: «جنگنده های ایرانی یک نفتکش بلژیکی را در ناحیه جنوب آبهای خلیج فارس هدف راکت قرار دادند. در این حمله به نفتکش مذکور از ناحیه دودکش آسیب وارد شد. دولت بلژیک در پی این حمله، رسماً به دولت ایران اعتراض کرد اما ایران هرگونه دخالت در این حمله را رد نمود.»)

 

 

 

جلسات سران قوا بی رونق است!

چهارشنبه ۳۰ مرداد ١٣٦٤

...جلسه هفتگی با سران قوا امشب تشکیل نشد؛ به خاطر بی رونقی و عدم تفاهم، جلسات کم اثر است...

 

 

 

۱

چهارشنبه ۲۰ شهریور ١٣٦٤

...احمد آقا آمد و نامه های سپاه را که درخواست نیروی هوایی و دریایی و اختیارات فرماندهی کرده بودند، به خدمت امام فرستادم.

 

 

 

۲

سه شنبه ۲۶ شهریور ١٣٦٤

...آقای محسن رضایی آمد و خواستار سر و صدا روی اجازه امام در خصوص تاسیس نیروی دریایی و هوایی برای سپاه بود. نظر من این بود که مصلحت نیست، چون ارتش را حساس می کند. ظهر در اخبار اعلان شد.

 

 

 

۳

جمعه ۲۹ شهریور ١٣٦٤

با اخوی محمد در خصوص جلوگیری از تبلیغات زیاد روی نیروی هوایی و دریایی سپاه -که ممکن است ارتشی ها را ناراحت کند- صحبت کردم.

 

 

 

مثل همه

شنبه ۶ مهر ١٣٦٤

عفت، اعظم و عماد برای سفر به فرودگاه مهرآباد رفتند. مطابق معمول دیر رسیدند و تحویل بارشان دچار اشکال شد. به دفترم گفتم مشکل را رفع کند. به عفت که اظهار ناراحتی می کرد گفتم یا از اول با شناسایی بروید و اگر مثل مردم می روید، مثل همه سر وقت بروید.

 

 

 

ادارۀ همسریابی بنیاد شهید

پنجشنبه ۱۱ مهر ١٣٦٤

...عصر مسئول اداره همسریابی بنیاد شهید آمد و گزارش کار داد و من نظراتی ارائه کردم؛ گفت حدود سه هزار همسر شهید در تهران داریم.

 

 

 

کم کم!

دوشنبه ۱۳ آبان ١٣٦٤

آقای [ابوالفضل] توکلی بینا آمد و از اینکه شغلی در نظام ندارد، گله داشت. گروهی از افراد مبارز قدیم به خاطر مواضع خاص سیاسی-اقتصادی منزوی شده اند. اختلاف خطوط فکری کم کم دارد آثار سوء خود را نشان می دهد.

 

 

 

 

پی نوشت:

مطالعۀ خاطرات هاشمی هم عالمی داره (۱)

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2008/12/6

 

شنبه:
اسکندر عزیزم!
این نامه را از آن جهت برایت می نویسم تا همان طور که در بعضی کتاب ها خوانده ام،احساساتم را با تو در میان بگذارم:
١- خشم: از این که فراموش کردی لنگه جورابت را از روی پشتی برداری،خشمگین هستم. از این که جلوی میرزا یدالله خان،باز هم سوپ را هورت کشیدی خشمگین هستم. وقتی موقع حرف زدن من چرت می زنی و خمیازه می کشی و با کنترل از راه دور تلویزیون ور می روی، دلم می خواهد یک موشک بیاید و بخورد توی سر آنتن روی پشت بام. از این که باید من مسؤول همه چیز -از جمله دادن نان به نمکی و برداشتن فرچۀ حمام از زیر قفسه های آشپزخانه و گذاشتن آن در جای خودش- باشم،خسته شده ام. تو انتظار داری که همۀ کارها را من بکنم. از این وضع خسته و خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که میرزا یدالله خان چپ چپ نگاهت کرد، ناراحتم. از این که لنگۀ دیگر جورابت را داخل ظرف ماست پیدا کردم، اندوهناکم. از این که وقتی مرا می بینی، سرت را تا گردن توی روزنامه می کنی، رنجش به دل دارم. وقتی نمک را توی جاشکری می ریزی، دلخور می شوم. احساس می کنم که من برایت به اندازۀ آنتن تلویزیون هم مهم نیستم.
٣- هراس: می ترسم که باید همۀ کارها را به تنهایی انجام دهم. از پشتی، از جوراب، از میرزا یدالله خان، از نان خشک، از نمکی و از فرچه می ترسم. از روزنامه ها می ترسم – مرده شورشان را ببرد با آن جار و جنجالهایشان. من نمی خواهم و نمی توانم مسؤولیت انجام همۀ کارها را در خانه به عهده بگیرم و به کمک تو احتیاج دارم. وقتی از سر کار به خانه می آیی و لم می دهی و روزنامه می خوانی و کانال تلویزیون را عوض می کنی، می ترسم بیمار شوی یا خدای ناکرده بچایی.
٤- تأسف: وقتی جورابت را روی پشتی می اندازی، به جای تو خجالت می کشم. وقتی بعد از سال ها زندگی مشترک، هنوز هم سوپ را هورت می کشی و غذا را با دهان باز می جوی و با دهان پر حرف می زنی و ظرف آش را با انگشتانت پاک می کنی، انگار دنیا را دوبامبی روی سرم می کوبند. وقتی نمک را توی جاشکری می ریزی و لبخند ملیح و حق به جانب تحویلم می دهی، روزگار را سیاه می بینم. از این که شیر دستشویی سال هاست چکه می کند و اوستا اکبر لوله کش هنوز نیامده است، متأسفم. متأسفم که بیش از این محبت نمی کنم. متأسفم که صبر ایوب ندارم و زود جوش می آورم. متأسفم که همیشه هشت تو گرو نه ات بوده است. متأسفم که بسیار آدم با قابلیتی می توانی باشی ولی تا حالا ذره ای عرضه نشان نداده ای. متاسفم که عرضه نداری.
٥- عشق: آه! عزیزم! تو را مثل عطر گل های بهاری در دامنۀ کوه و دشت و صحرا و دریا دوست می دارم. می دانم که وقتی جوراب را روی پشتی پرت می کنی، قصد و غرضی نداری، بلکه فقط از تنبلی ات است. مادرت تو را بد عادت کرده و تربیت یادت نداده. تو خیلی کار می کنی و خیال می کنی من اصلاً کار ندارم و روزها می نشینم و خودم را باد می زنم. می دانم که همۀ تلاشت را می کنی و هیچ وقت هم موفق نمی شوی. من تو را برای آنچه فراموش کردی و نکردی می بخشم. متشکرم که وقتی حرف می زنم، دیگر بد و بیراه نمی گویی و صبورانه روزنامه می خوانی. متشکرم وقتی آن روز خواهرت به خانه مان آمد، دیگر جلوی او دستم نینداختی و متلک بارم نکردی، چون با هم قهر بودیم. می دانم که مرا دوست داری. می دانم که به من علاقه مندی. مرده شور این کنترل از راه دور تلویزیون را ببرد که نمی گذارد تو علاقه ات را به نحو احسن نشان بدهی. از این که در زندگی ام تو را دارم، بسیار خوشحال هستم و افتخار می کنم. من به تو، به میرزا یدالله خان، به سوپ، به جوراب، به نان خشک، به پشتی و حتی به تلویزیون علاقه مندم و افتخار می کنم. اگر علاقه مند نباشم و افتخار نکنم، چه خاکی بر سرم بریزم؟!

خوب تو: شکوفه


یادداشت زیر نامه:
اسکندر عزیزم! آنچه می خوام از زبان تو بشنوم، این است: «آه! ای همسر بزرگوار و زحمتکش و مهربان و صبور و صدیقم، شکوفۀ عزیزم! من به تو از دل و جان علاقه مندم و از این که زنی چون تو دارم، در عرش پرواز می نمایم. از این که منت نهاده، احساسات زیبا و لطیف و به یادماندنی ات را با من در میان گذاشتی، بی نهایت سپاسگزارم. همیشه از این کارها بکن که من تشنۀ فهم و کمالاتم. می دانم رفتارم مزخرف است. من احساساتت را دقیق و کامل - ذره به ذره- با تمام وجود درک می کنم. شدیداً درک می کنم که روزها تا پای جان در خانه زحمت می کشی و وقتی در برابر رفتارهای زشتم قرار می گیری، تا چه اندازه با تمام ذرات وجودت احساس رنج و عذابی شاعرانه و عاشقانه و عارفانه و دردمندانه می نمایی. اگر موافق باشی، از این هفته، شبی یک بار برویم بیرون پیتزا بخوریم و بقیۀ شب ها، نان و پنیر و هندوانه میل نماییم.»

 


یکشنبه:
شکوفۀ عزیزم!
این نامه را از آن جهت برایت می نویسم تا نامۀ دیروزت را جواب داده باشم:
١- خشم: از این که تا این اندازه احساساتی هستی،خشمگین هستم -مرده شور فیلم های هندی را ببرد. از این که مرتب کارهای مرا زیر ذره بین می بری و تفسیر می کنی،خشمگین هستم- این هم یک جور مرض است. از این که وقتی حرف می زنیم نمی توانی آرام بگیری و یکریز با دست و زبان و پایت کنسرت داد و فریاد اجرا می کنی، جانم به لبم رسیده است -همسایه ها چه گناهی کرده اند؟ از این که تا این اندازه احساساتی هستی و هر چیز کوچکی به تو بر می خورد، عصبانی هستم- تو حتی عاج فیل هم نیستی، چه برسد به دماغ فیل. از این که انتظار داری وقتی آمدم خانه، بنشینم و به اراجیف سرکار گوش بدهم، کور خوانده ای! از این که با این همه ادعا، عرضه نداری خم شوی و یک لنگه جوراب از روی پشتی برداری، خشمگین هستم. از این که جلوی میرزا یدالله خان موقع سوپ خوردن به من چشم غره می روی، سخت عصبانی هستم. از این که یادت رفته همین ماه پیش برای چکۀ شیر سراغ اوستا اکبر لوله کش رفتم و مغازه اش تعطیل بود، خون، خونم را می خورد. تو انتظار داری که همۀ کارها را من بکنم و تازه یک چیزی هم بدهکار باشم و یک تشکر خشک و خالی هم از تو نشنوم. مرده شور این وضع را ببرد.
٢- اندوه: از این که به همۀ کارهای من، حتی به خوردن و خوابیدن و نشستن و دراز کشیدن و کانال عوض کردن من کار داری، ناراحت هستم. نگاه های چپ چپ تو مرا رنج می دهد. وقتی آن طوری به لنگه جورابم نگاه می کنی، قلبم از اندوه آکنده می شود.
٣- هراس: از غرولندهای تو می ترسم. از پشت چشم نازک کردن های تو می ترسم. از نگاه های عاقل اندر سفیه تو می ترسم. از میرزا یدالله خان می ترسم. می ترسم قدر زحمات طاقت فرسای شبانه روزی مرا، قدر ایثار و فداکاری مرا، قدر اتوبوس سوار شدن های هر روزۀ مرا در این هوای آلوده که بارها و بارها باعث لگد شدن پاهایم و تحمل فشار بر کمر و ستون فقراتم گشته و خسارات جبران ناپذیری بر روح و روان و جسم و جانم وارد ساخته است، ندانی.
٤- تأسف: از این که تو را می رنجانم متأسفم. از این که با تو موافق نیستم متأسفم. از این که حرفم را نمی فهمی متأسفم. از این که یک کلمه حرف حساب نداری که بزنی، متأسفم. از این که احساسات تو را جریحه دار می کنم، متأسفم. از این که با یک مویز گرمیت می شود و با یک غوره سردیت، متأسفم. شایسته نیست که با تو چنین رفتاری داشته باشم. از این که تو رفتارت به گونه ای مزخرف است که جز این رفتار چاره ای ندارم متأسفم. از این که تا تو رفتارت را عوض نکنی، در مورد من هم همین آش و همین کاسه خواهد بود، متأسفم.
٥- عشق: تو و خانه و زندگی و همه و همه را دوست دارم. می خواهم از تو حمایت کنم، ولی تو همیشه به من گفته ای برو از عمه ات حمایت کن. دلم می خواهد قهرمان تو باشم، ولی تو به من کم محلی می کنی. دلم می خواهد تو مرا وقتی به خانه می آیم و کتم را به جالباسی آویزان می کنم، مورد تحسین و تشویق قرار دهی، ولی تو راجع به جورابم به من سرکوفت می زنی. فکر می کنم حالا می توانم احساسات تو را درک کنم و آن را بیهوده جریحه دار ننمایم. این بار که با هم حرف بزنیم، شکیبایی بیشتری از خود نشان خواهم داد و در برابر حرف های بی منطق تو از کوره در نخواهم رفت، به شرطی که مثل همیشه یکدندگی به خرج ندهی و احساساتی نشوی و آبغوره نگیری و مرا متهم نکنی و عبارات رکیک و زشت و برخورنده به کار نبری و نزاکت را رعایت بنمایی و به مادرم نیز کاری نداشته باشی.

شوهرت: اسکندر


یادداشت زیر نامه:
آن چه می خواهم از زبان تو بشنوم، این است: «آه، همسر توانمند و شایسته و زحمتکشم! من به شما از صمیم قلب علاقه مند بوده، برای حضرت عالی احترامی فوق تصور قائل می باشم و می دانم که شما زحمتکش ترین،سرسخت ترین، قوی ترین و موفق ترین آدم ها می باشید. از این که چنین شوهر موفق و کارا و صاحب کراماتی دارم، بر خودم می بالم، و از این که توانسته ام محبت شما را به سوی خودم جلب کنم، بی نهایت خوشحالم. من، خوشبخت ترین زن روی زمین می باشم و امشب قورمه سبزی با سالاد فصل درست می کنم.»

 


دو شنبه:
جناب اسکندر خان!
١- خشم: از عدم توان حضرت عالی برای درک متقابل و تفاهم دو جانبه، بسیار خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که حرف های مرا از اعماق وجودتان درک نکرده اید، رنجور و اندوهگین و ناراحتم. احساس می کنم حداقل چهار تن و سه چارک ابر بر فراز آسمان آپارتمان ما، در آستانۀ بارندگی قرار دارد (درست برعکس پیش بینی ادارۀ هواشناسی).
٣- هراس: می ترسم که غذا بسوزد و نگرانم که زندگی ام تباه شود. نگرانم نقرس بگیرم. می ترسم جنگ جهانی سوم شروع شود.
٤- تأسف: تأسف می خورم که چرا روز اولی که به خواستگاری ام آمدی و چای را توی نعلبکی ریختی و هورت کشیدی، جواب منفی ندادم. دستم بشکند که آن روز دکمۀ در بازکن اف اف را فشار دادم.
٥- عشق: اگر خیال می کنی که آخر نامه را می خواهم رمانتیک تمام کنم، این دفعه را کور خوانده ای، حضرت آقا! تو حتی حاضر نشدی دیشب سر راهت هندوانه بخری.

همسر همیشه صبور و بردبارت: شکوفه


یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «آه! عزیزم! غلط کردم! مرا ببخش!»

 


سه شنبه:
سرکار علـّیه شکوفه خانم !
١- خشم: از زمین و زمان خشمگین هستم.
٢- اندوه: از این که شستم لای در اتوبوس ماند، اندوهگین می باشم.
٣- نگرانی: نگرانم که امشب زود خوابم ببرد و نتوانم مسابقۀ فوتبال را تماشا کنم.
٤- تأسف: من هم متأسفم! کاش آن روز لعنتی بهاری که گنجشک ها بالای درخت ها به صورت احمقانه ای جیک جیک می کردند، پایم شکسته بود و به خواستگاری نمی آمدم. با آن نعلبکی های تان! تمام چای ریخت روی شلوارم.
٥- عشق: هکـّی! کار ما دیگر از مرحلۀ رمانتیک گذشته است. سرکار علـّیه! تو حتی حاضر نشدی دیشب به نشانۀ معذرت خواهی از تمام کارها و حرف های زشتی که در تمام زندگی مان و از جمله همین نامۀ پریروز نثار من کرده ای، چای بار بگذاری (قورمه سبزی و غیره پیشکش).

مرد همیشه مظلوم و زحمتکش تاریخ: اسکندر

 


چهار شنبه:
حضرت آقا!
١- خشم: خشمگین هستم.
٢- اندوه: اندوهگین هستم.
٣- هراس: نگران هستم.
٤- تأسف: متأسف هستم.
٥- عشق: عشقم می کشد که به خانۀ مادرم بروم و دیگر برنگردم، رفتم که رفتم!

یک زن رنجیده و دل شکسته!


یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «شکوفه، به خانه ات برگرد!» یعنی: “!shokoofeh go home”

 


پنج شنبه:
سرکار خانم!
خشمگین هستم، اندوهگین هستم، نگران هستم، متأسف هستم، عشقم نمی کشد که هیچ کاری بکنم.

مردی که دستش نمک ندارد!


یادداشت زیر نامه: آن چه دوست دارم از زبان تو بشنوم، این است: «من آمده ام...!»

 


جمعه:
تعطیل است...

 


شنبه:


- اسکندر عزیزم! از این که امروز وقت نکردم برایت نامه بنویسم، مرا ببخش. گرفتار رفت و روب بودم. دیوار سوء تفاهمات را به زودی با نوشتن یک نامه بر طرف خواهم نمود. در ضمن، پنیرمان هم تمام شده است.


همسر عزیزتر از جانت: شکوفه

 

- شکوفۀ عزیزم! از این که امروز وقت نداشتی برایم نامه بنویسی، بسیار سوگوارم. برای برداشتن دیوار سوء تفاهمات، روزشماری می کنم. در ضمن سبزی قورمه هم آمادۀ پاک شدن است!


همسر عزیزتر از جانت: اسکندر

 

هفته نامۀ گل آقا، ویژۀ نوروز ١٣٧٩

 

 

 

هـ،مثل تفاهم / رویا صدر / نشر ثالث / چاپ اول / ١٣٨٣ / ١١٨ صفحه / ١٢٠٠ تومان

 

 

 

تو مقدمۀ کوتاه این کتاب، جمله ای نوشته شده با این مضمون که: «مجموعۀ حاضر، کوششی است در بازنمایی ِ طنز ِ تراژیک ِ مضحکۀ زندگی در جامعۀ امروز، و نیز نزدیک شدن به گونه ای زبان ِ زنانه در طنز.»
اون تیکۀ اول شو که اصن نفهمیدم یعنی چی! شایدم نویسنده خواسته به برخی نقدهای جامعۀ ادبی کنایه بزنه ...نمی دونم؛ اما به نظرم تیکۀ دوم ش (نزدیک شدن به گونه ای زبان زنانه در طنز) دربارۀ این کتاب صادقه.
کتاب «هـ،مثل تفاهم» مجموعه ای از مطالب طنز نویسنده س که بیش تر شون تو شماره های مختلف ماه نامه و هفته نامۀ گل آقا (١٣۸۰-١٣۷۸) چاپ شده؛ طنزها پیرامون مسائل اجتماعی نوشته شده که یه نمونه شو تو همین پست ملاحظه کردین. از خوندن ش راضی م. تا یادم نرفته بگم که وب نوشته های طنز خانم صدر رو می تونین از طریق بی بی گل دنبال کنین.

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2008/11/16

 

 

مقدمۀ اول:

خیلی وقتا اطلاعات ما پیرامون مسأله ای،مث جزیره هایی پراکنده و دور از هم می مونه؛ اگه اتصالی بین این اطلاعات پراکنده و دور افتاده از هم بر قرار نشه،کم کم به فراموشی سپرده می شه. اون آدمی موفقه که هنگام مطالعه (یا بعد از اون) بتونه بین اطلاعاتی که کسب کرده ارتباط هایی پیدا کنه و مجموعۀ معلومات شو به هم مرتبط کنه. مثلاً وقتی که کتاب درسی رو مطالعه می کنید اگه نتونید بعد از مدتی بین اطلاعات کسب شده از اون کتاب،و معلومات و محفوظات و تجربیات خودتون پیوند برقرار کنین،مطمئن باشین که پس از مدتی اطلاعات اون کتاب از ذهن تون پاک می شه...

 

 

مقدمۀ دوم:

سعی می کنم افکار و نظرات متفاوت و ضد و نقیض رو مطالعه کنم؛ اما نه این که با چشمای اونا ببینم،خودمو در معرض افکار و نظرات و موضع گیری هاشون قرار می دم،و ناظرم. البته یه جاهایی هم هست که به خودم اجازۀ قضاوت می دم. درسته که تحلیل های متفاوتی رو گوش می دم،می خونم،مطالعه می کنم،اما تحلیل خودمو دارمو از کسی تحلیل قرض نمی کنم. یه قاعدۀ کلی دیگه هم هست و اون این که از تعصب پرهیز می کنم؛ سعی م این بوده و هست که «منطق» و «انصاف»تو بررسی ها و تحلیل هام حاکم باشه... و در عین حال،همیشه این احتمال وجود داره که جایی اشتباه کرده باشم... پس هماره سعی می کنم «گوش شنوا»مو حفظ کنم...

 

 

 

اما اصل مطلب:

چن روزی یه که مطالعۀ کتاب «امید و دلواپسی» (خاطرات سال ۱۳۶۴ هاشمی رفسنجانی) رو شروع کردم. با وجود همۀ نقدها و اشکالاتی که به او وارد می دونم،اما به هر حال هاشمی رفسنجانی یکی از مدیران عالی رتبۀ حکومت جمهوری اسلامی بوده و هست؛ از این جهت مطالعۀ خاطرات روزمره ش واسه م اهمیت زیادی داشته،گرچه یه جاهایی احساس می کنم(حالا به هر دلیل) حرف شو خورده،پرهیز کرده از باز کردن مطلب؛ مثلاً یه جاهایی از اختلافات محسن رضایی و برخی فرماندهان سپاه  با  علی صیاد شیرازی به شدت کلافه س...

 

تا این جا که مطالعه ش کردم،اطلاعاتی که پیرامون برخی اتفاق ها و شخصیت ها تو خاطرات روزمره ش مطرح شده،به مرتبط کردن اطلاعات و معلومات گذشته م کمک کرده...

مطالعۀ خاطرات ش سبب شده نسبت به واکنش ها و موضع گیری های افراد و جریان های سیاسی (چه گروه های موافق نظام،و چه گروه های اپوزیسیون) حساسیت بیش تری به خرج بدم؛ این که چه مطالبی حساسیت شونو بر می انگیزه،نسبت به ش موضع گیری می کنن؛ و سعی می کنم خودمو در معرض نظرات و موضع گیری های همۀ این افراد قرار بدم...

 

 

 

بعد از این قصد دارم بخش هایی از این خاطرات رو که (حالا به هر دلیل) برام جالب بوده،نقل کنم. فکر می کنم پست های این چنینی خودش انگیزۀ خوبی یه واسه مطالعۀ به تر م... حالا تا ببینیم چی پیش می آد!امید و دلواپسی / خاطرات سال 1364 هاشمی رفسنجانی / دفتر نشر معارف انقلاب

 

تو این نقل قول ها معلومه که فقط یه بخش هایی رو نقل می کنم. مطالب متنوعی هم ممکنه واسه م موضوعیت داشته باشه و پی گیرش بوده باشم،ولی به هر دلیل،این جا نقل شون نکنم. خیلی جاها هم پیش می آد که چندین صفحه توضیحات و مطالب بوده،اما من فقط یه خط شو نقل می کنم...

 

 

 

 

خب دیگه... می دونم زیادی کش دار شد این توضیحات... ولی به نظرم لازم بود... دیگه پیش غذا بسه! گارسون! غذا رو بیار!

 

 

 

 

تصویب مجدد!

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۶۴

...شب در جلسه هیأت دولت درباره جنگ شرکت کردم و به سئوالات وزرا درباره جنگ پاسخ دادم. درباره متروی تهران هم بحث شد. من از لزوم احداث آن دفاع کردم،مخالفان و موافقان هم صحبت کردند و سرانجام با احداث آن موافقت شد. طرح متروی تهران،پس از پیروزی انقلاب،در اثر تبلیغات کمونیست ها و برخورد شعاری نیروهای انقلاب،با مصوبه دولت تعطیل شده بود و تجدید ساخت آن نیاز به تصویب مجدد دولت داشت...

 

 

 

آخـی!

شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۶۴

...عصر،خانواده امام و آشنایان محله جماران،مهمان عفت بودند. به خاطر مهمانان زن،در کتابخانه ام ماندم و ساعتها محدود بودم. به عفت گفتم که مهمانی هایش را در روزهائی قرار دهد که من در منزل نیستم.

 

 

 

حالا بازم بگو «علم به تر است یا ثروت؟»! ...آخه بندۀ خدا! وقتی تعهد نباشه... وجدان نباشه... مسؤولیت پذیری نباشه... وقتی دل ت واسه مردم وطن ت نسوزه... معلومه که هیچ کدوم!

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۶۴

...با نخست وزیر تلفنی صحبت کردم که از خروج پزشکان از باختران ]=کرمانشاه[ ممانعت شود. آقای ]شیخ محمد علی[موحدی کرمانی امام جمعه باختران دیروز تلفنی اطلاع داد که بعد از جنایت ]شلیک[موشک به شهر،هشتاد پزشک از دسترس مردم رفته اند و ناراحت بود که چگونه بعضی افراد در موقع بلا فرار می کنند...

 

 

 

ما واسه خدا کار می کنیم... باند بازی و سیاسی بازی جیـزه!

سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۶۴

...در جلسه علنی مجلس،طرح تمدید قانون آزمایشی وزارت صنایع سنگین مطرح بود. من از آن دفاع کردم و سرانجام تصویب شد،اما احتمالاً شورای نگهبان بنا به ملاحظات سیاسی رد می کند...

 

 

 

امان از این گروه فشاری ها!!!

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۴

...شب مهمان نخست وزیر بودیم؛ در آنجا درباره حرکات موتور سواران حزب اللهی در خیابانها و برخورد آنها با افراد بی بند و بار –که این روزها اوج گرفته است- بحث شد. مقرر شد،بدون این که انتقاد تندی از آنها شود،از عملشان جلوگیری شود،زیرا اعلامیه بی امضایی برای دعوت به تظاهرات علیه جنگ بخش شده و شاید لازم باشد که در روز شنبه نیروهای حزب اللهی هم در خیابانها باشند. البته آنها معمولاً سالی یک یا چند بار چنین حرکاتی می کنند و انتظار دارند که مسئولان با بی بند و باری اخلاقی،برخورد شدیدی کنند. درباره جنگ،رفتار مخالفت آمیز نهضت آزادی و رادیوهای خارجی هم بحث شد...

 

 

 

...

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۴

...تلگرافی از مهندس ]مهدی[بازرگان رسید که در آن،در مورد اظهاراتم در نماز جمعه اعتراض کرده است. من مطالبی را از کتاب ]جیمی[کارتر در نماز جمعه نقل کردم که گفته بود،او موافقت آقای بازرگان را برای ورود شاه به آمریکا گرفته بود. آقای خامنه ای با ناراحتی،خبر فرار ]خانم بدری حسینی خامنه ای[خواهرشان را –که همسر شیخ علی تهرانی است- با پنج فرزندش،از کشور دادند. از ترکیه اطلاع رسیده است که او اکنون در ترکیه است ولی می خواهد به عراق برود.

 

 

 

چاه نفتی که دو سال می سوخت؟!

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۴

...ظهر گروه اطفاء حریق چاه شماره ۵ نوروز –که از دو سال پیش در خلیج فارس در اثر حمله عراقیها آتش گرفته و می سوخت- آمدند. گزارش کارشان را دادند...

 

موضوع:چلوکتاب
تاريخ: 2008/6/13

 
 
 
 
 
Y! messenger