تبليغاتX
پیچک سر به هوا
 

بعضی تا فقیـر و بی‌چاره و دردمندن، دارن‌ش؛ اما وقتی به خوشی و نعمت دست پیدا می‌کنن، از کف می‌دن‌ش.
بعضی دیگه تا اوضاع‌شون مرتبه و بهره‌مندن، دارن‌ش؛ اما تا به نداری و مصیبت مبتلا می‌شن، ظرفیت‌شون ته می‌کشه و دیگه ندارن‌ش.


نمی‌خوام ایمان‌م چنین وضعی داشته باشه. اما نمی‌دونم چه طور می‌شه به ایمانی باثبات و ریشه‌دار دست یافت. عجالتاً همین‌قدر می‌دونم که ایمان، اکتسابی‌یه و برای کسب‌شم باید زحمت کشید.

 


 

گفت:

«خدا گفته با ازدواج نیمی از دین‌تو محفوظ و در امان قرار می‌دی؛ حالا نیم دیگه‌شو خودت عرضه به خرج بده و به نـزد من بیـا.»

 

...تازه از سفرۀ عقد بلند شده بودم که اینـا رو گفت؛ البته رو به جمع گفت. همه رو مورد خطاب قرار داد و گفت. اما به هر حال مراسم عقد من بود. به دل‌م نشست. دل‌م لرزید. به گوش جان شنیدمش.

 

پروردگارا! رهامان نکنی!

 


 

سلام

 

الحمدلله مراسم عقـدمون به خوبی و خوشی برگزار شد. الان که بعد از چند روز دوری از نت فراغتی به دست آوردمو اومدم، از خوندن ای‌میل‌ها و کامنت‌های خصوصی‌تون ذوق‌زده شدم. ممنون ِ لطف‌تونم آشنـاهای ندیـده!

 

وقتی تبریک‌ها و ابراز محبت‌های بروبچه‌های نت رو می‌خوندم فکرم مشغول شد که فضاهای وب چه‌قدر پتانسیل خوبی داره برای عمیق شدن دوستی‌ها.

 

لحظاتی که جناب عاقـد مشغول خوندن صیغۀ عقد بود، همۀ توان‌مو صرف کرده بودم تا ذهن و قلب‌مو از شلوغ پلوغی‌های اطرف‌م خالی کنم و خودمو تنهای تنها در برابر پروردگارم حاضر، و تنها او رو ناظر ببینم. زبان و قلب‌م به ذکر و دعا مشغول بود. الان که فکرشو می‌کنم، می‌بینم همۀ دعاها یه طرف، این دعاگویی ِ ما برای دوستان اینترنتی‌مونم یه طرف؛ دعا برای سعادت و خوش‌بختی ِ بروبچه‌هایی که تو فضاهای متنوع وب به هم برخورده بودیمو با هم بودیم، در حالی که هیچ کدوم‌شونو از نزدیک ندیدمو  شاید نبینم. آشناهای نادیده‌ای که بارها ممکنه به وضوح کشیده شده باشه اختلاف نظرهامون تو مسائل مختلف. گرچه دعاها بیش‌تر کلی بود، ولی بعضی‌ها رو حتـا با اسم و عنوان ِ مجازی‌شون یـاد کردم.

 

مطمئن‌م پدر و مادر و جد و آبـاء‌مون هر مدل دعایی کرده باشن تو مراسم عقـدشون، دیگه این مدلی‌شو تا حالا ندیده و نشنیده‌ن؛ البته اونـا که بی‌خبر بودن از دعاهایی که از دل‌م می‌گذشتو بر زبان‌م جاری می‌شد؛ ولی خب اگه خردک اطلاعی کسب می‌کردن، به احتمال قوی چیـزی می‌گفتن تو این مایه‌ها که: خدا به خیـر کنه! جوونـای امروزو نیگا! آخرالزمون شده‌ها!

 

 

بازم از ابراز لطف‌هاتون تشکر می‌کنم.

خداوند به همه‌مون بـه‌روزی ِ روزافزون عنایت کنه و عاقبت همه‌مونو ختم به خیر کنه الهی!

 


 

خوشا با تو

خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو

 


 

 

در هیچ مصیبتی این‌قدر رنج نکشیدم که برای این عقد.

الهی شکر!

 


 

امروز تو متروی تهران-کرج عمیقاً دریافتم نویسندۀ خوب باید به طرز هنرمندانه‌ای «فضول» باشه. رسمی و ماست‌مالی شده‌ش می‌شه «مهارت کنج‌کاوی».

 


 
عطش و علاقه‌مو به عکس نتونستم تو عکس‌نوشت‌هام جمع کنم؛ این شد که عکس‌بـازی رو راه انداختم.

 


 

عطش‌شکن بازی وبلاگی‌ای راه انداخته و دعوت کرده تا دربارۀ مسجدهای دوست‌داشتنی‌مون بنویسیم. من به دیدن مسجدی که اهالی‌ش پرتکاپو و فعال هستن و به جووناشون جولان می‌دن، رغبت دارم. از دیدن مسجدی که بروبچه‌هاش به فکر و اندیشیدن بها می‌دن و براش وقت صرف می‌کنن، حظ می‌برم. اما فارغ از این حرفا، چن تا مسجد هست که برام حس و حال نوستالژیکی داره؛ که البته امری شخصی محسوب می‌شه.

 

- معماری و فضای قدیمی مسجد جامع ارومیه برام پر از احساسات قشنگه. چه قدر جا داشت برای کودکی‌های من! از بس دالان‌های تو در تو داشت؛ یادش به خیر قایم‌باشک‌هامون! خورشید که از طاق‌ها و مجراهای سقف‌ش می‌تابید، سحر می‌شدم...

 

مسجد صفی رشت حسی از بلوغ داشت برام. هیچ وقت از نماز خوندن توش خسته نشدم. نمی‌دونم چه طور توصیف‌ش کنم. توصیف‌ش سخته. چه قدر قرائت امام جماعت‌شو که با لهجۀ فصیح کربلایی نماز می‌خوند دوست می‌داشتم. جر و بحث‌های سیاسی‌مون با رفقا تو اون مسجد هم عالمی داشت... یادش به خیر!

 

مسجد جامع قاین حسی از غربت داشت برام؛ غریبی‌مو باهاش تقسیم می‌کردم انگار. چه قدر معماری‌ش مجذوب‌م کرده بود!

 

- مهدیۀ همدان رو دوست می‌داشتم؛ و کلاس‌های اخلاق دکتر حائری رو دوست‌تر. هفته‌ای یه روز، طبقۀ بالاش گعده داشتیم با دکتر حائری و اخلاق شبّر رو بحث می‌کردیمو دل و جان‌مونو صفا می‌دادیم. خوش ایامی بود...

 

مسجد گوهرشاد مشهد برام قطعه‌ای از بهشته. از گوشه گوشه‌ش خاطره دارم. هنوزم که هنوزه، از هر کجای مشهد که بخوام وارد حرم بشم، مسیرمو طوری عوض می‌کنم که از صحن گوهرشادش وارد شم. بارها شده ساعت‌ها تو اون مسجد نشستمو فکر کردم؛ به همه چی.

 

مسجد دانش‌گاه تهران رو برای صفا و صمیمیت دانش‌جوهایی که توش وول می‌خورن دوست دارم؛ به خصوص شهرستانی‌ها و خواب‌گاهی‌هاش که به اندازۀ کافی تابلو هستن. کاش متولیان‌ش قدردان ِ این همه انرژی و روحیۀ جووناش باشن و بیش از پیش مایه بذارن تو برنامه‌هاشون.

 

 

طبق روال مرسوم بازی‌های وبلاگی، دعوت می‌کنم از دودینگ‌هاوس، طعم عسل، نیمچه‌بلاگ حامد، نفسانیات یک من، مدیر پارسی‌بلاگ، مادرستان، گل‌دختر و دفترچه یادداشت تا دربارۀ مسجد‌های دوست‌داشتنی‌شون خردک مطلبی بنویسن. چنان‌چه کسی از دوستان هم بود که تمایل داشت در این باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا لینک‌شو اضافه کنم.

 

 

اجابت فرمودند:

مدیر پارسی‌بلاگ: مساجد دوست داشتنی

مادرستان: جایی که...

دودینگ‌هاوس: مسجدهای دوست داشتنی ام

گل‌دختر: مساجد خاطره ‌انگیزم

 


 

موقعیتی برام پیش اومد امروز که حیرت کردم چه قدر حسادت دارم. حسودی‌م شعله‌ور شده بود ناجور. داغ شده بودم از دیدن شأن کسی که به نظرم خیلی ازش سرترم...

 

چند دقیقه‌ای که گذشت، آرام گرفتم. بعد با خودم فکر کردم این چه حالت بود؟! ...شرمنده شدم. وجدان‌دردم عود کرد. هر قدرم که دست به دامان قلمبه سلنبه‌بافی‌هایی چون تبعیض و رفیق‌بازی و مدیریت‌های بی‌لیاقت و چه و چه شدم تا توجیه کرده باشم حسادت‌مو، رها نشدم از شماتت وجدان.

 

حق با وجدانه؛ نمی‌بایست حسادت می‌لولید در تن‌م. مقهور شدم. یاد مولوی افتادمو داستان آن اژدها...

 


 

روزهای پایانی سال پیش پر از تلاطم تموم شد؛ روزها و شب‌هایی پر از فشار و استرس و جنگ اعصاب. خدا رو سپاس‌گزارم که اول ِ سالی، زائر حرم امام رضا شدیم. خیلی تو روحیه‌م اثر داشت. به وضوح احساس می‌کنم با این که مشکلات هنوز پابرجاست، اما ظرفیت و طاقت‌م بیش از پیش شده. الحمدلله.

 

می‌دونم امسال سال سختی در پیش دارم؛ مسائلی که می‌دونم روح‌مو چروکیده خواهد کرد؛ شرایطی که برام به اندازۀ کافی روح‌فرسا خواهد بود. هر چی فکر می‌کنم می‌بینم با این اوضاع و احوالی که تو افق می‌بینمو بر من خواهد گذشت، غیر صبـر، هیچ چاره نیست.

 

صبـر، خموده‌گی و انزوا نیست. با دست روی دست گذاشتنو منتظر موندن، صبـر و حوصله‌ای حاصل نمی‌شه تا به وقت‌ش به کار بیاد. می‌دونم؛ اما درست نمی‌دونم چی‌ کار باید بکنم. یه قدری گیج‌م. خدا به داد برسه!

باید فکر کنم. وقت بذارمو با خودم حساب کتاب کنم. ظرفیتی بیش از اینی که هست باید مهیا کرد؛ وگرنه کم می‌آرم.

 

پس با این احوال و اوصاف، امسال سال صبر و سکوته. صبرشو گفتم؛ سکوت‌ش بماند!

 


 

عکس از:  محمد آرمنـد 

به یادتونم... تک‌تک‌تون... مطمئن باشید... این‌قدر حافظۀ خوبی دارم که به یاد داشته باشم‌تون... کامنت‌هاتونو... لایک‌هاتونو... ای آشناهای نادیده... تک‌تک‌تونو یاد می‌کنم اهالی فرندفید... توییتری‌ها... آشناهای وبلاگی... اصلاح‌طلب و اصول‌گرا هم نداره... استقلالی‌هاش که جای خود... پرسپولیسی‌هاشم تک‌تک از صمیم قلب دعا می‌کنمو خیرخواه همه‌تونم... این‌قدر رندی حالی‌مه جوری دعا کنم که هیچ کدوم‌تون از قلم نیفتین...

 

شما هم از دعای خیر بی‌بهره‌م نذارین... وقتی می‌گید حوّل حالنا... وقتی زمزمه می‌کنید حال ما را دریاب... یادی هم از ما بکنید... این پیچک سر به هوا... اگه شما نمی‌شناسین... اونی که باید اجابت کنه که می‌شناسه...

 

زائرم...

 


 

نوستالژی؟!

دهۀ فجر که می‌شد، خیلی کارها می‌کردم. البته من کلاً دانش‌آموز فعالی بودم. یه مقدار بیش‌تر از فعال؛ بیش‌فعال! از تئاتر و سرود و برگزاری نمایش‌گاه گرفته تا کتاب‌خونی و روزنامه دیواری و... حالا می‌خواد بهونه‌ش دهۀ فجر باشه یا سیزده آبان یا روز معلم و... فرق چندانی نمی‌کرد. بچۀ درس‌خونی بودمو به شدت اهل فوق برنامه.

 

راس‌ش دعوت جناب دودینگ‌هاوس رو که دیدم با خودم فکر کردم مگه دهۀ فجر هم نوستالژی داره؟! بعدشم که سایبرپرشیا دعوت‌مون کرد. البته این دهه برای هم‌سن و سال‌های من پر از سرودهای انقلابی و فعالیت‌های جمعی بوده. فعالیت‌های جالبی که این‌قدر جالب نبودن که برامون خاطره‌انگیز و نوستالژی شده باشن.

دوران دانش‌جویی هم به همین ترتیب. دهۀ فجر، هر سال بیش‌تر از سال پیش، عطش دونستن و کشف کردن حقیقت‌های انقلاب درگیرم می‌کنه. همون‌طور که محرم ِ هر سال، قیام امام حسین، مقدمات و تبعات‌ش؛ و کودتای ٢٨مرداد و جنگ تحمیلی و...

با این که هر سال مطالعه‌م بیش‌تر می‌شه و عمیق‌تر می‌شم اما از جذابیت ِ این کشف و دریافت‌ها کاسته نمی‌شه.

 

شاید این دهه و اتفاقات‌ش برای یکی دو نسل پیش‌تر از من، چیزهایی از جنس نوستالژی داشته باشه؛ اما دلیلی نمی‌بینم نسل من هم خاطرات نوستالژیکی از این دهه داشته باشن. دوست داشتم اون دوران رو درک می‌کردم و پا به پای یک ملت، می‌چشیدم طعم به کرسی نشوندن حرف‌مو؛ طعم فریاد کشیدن بر سر ظلمو؛ طعم خراب کردن و ساختنو. اتفاقی که در کل تاریخ، چند بار بیش‌تر طعم‌ش چشیده نشده...

    تصویر یک انقلاب / اثر: احمد کاووسیان

 


 

از این بوته گلی که حتا اسم‌شو هم درست نمی‌دونم، عکس گرفتمو می‌ذارمش این‌جا برای عبرت؛ سال پیش، حول و حوش همین روزا، مدتی بود که این بوتۀ گل‌دون، خشک شده بود. این‌قدر خشک که ازش فقط دو شاخۀ خشکیده و بی‌جون باقی مونده بود، بی هیچ برگی. گذاشته بودمش توی راه‌رو تا وقتی می‌رم بیرون، بندازمش دور. یه روز که مادرم اومده بود دیدن‌م، پرسید: «این حیوونی(!) رو چرا گذاشتی این‌جا؟» گفتم: «چی کارش کنم؟ خشک شده دیگه!» گفت: «نه! ...بیا نیگا کن!» اون وخ دو تا نقطۀ کوچولو به‌م نشون داد که روی یکی از شاخه‌ها سبز شده بود. واقعاً دو تا نقطه، و نه بزرگ‌تر. ازم خواست بذارمش یه جایی که هوایی بخوره و آفتابی و یه مدت به‌ش برسم. من که چشام آب نمی‌خورد، ولی نه نگفتم؛ گذاشتمش گوشۀ حیات خلوت، واسه دل‌خوشی مامان! یه مدت هم به‌ش می‌رسیدم، هویجوری!

 

 

دو ماه بعد، این قدر برگ روی شاخه‌هاش سبز شده بودن که دچار عذاب وجدان شدم!

 

حالا حدود یک سالی از اون روزا می‌گذره. این عکسا رو همین چن روز پیش گرفتم.

 

 

 

این بوتۀ پر پشت و قبراق، برای من یادآور چند مطلب مهمه؛ هر صبح که می‌رم بیرون و هر وخ که برمی‌گردم، این بوته رو می‌بینم، باهاش چاق‌سلامتی می‌کنم، اون چند مطلب به ذهن‌م خطور می‌کنه و متنبه می‌شم. و این برنامه هر روز تکرار می‌شه.

 

 

دو تا از این پیغام‌ها یا عبرت‌ها یا هر اسم دیگه‌ای که رو ش بذارین، سه چاهار ماهی هست که خیلی درگیرم کرده؛

 

اول این‌که ازش قطع امید کرده بودم. بی‌جون افتاده بود یه گوشه و خشکیده بود. مرده محسوب‌ش کرده بودم. و حالا هر بار که می‌بینمش پچ‌پچ‌کنان خطاب‌ش می‌کنم: «مخلصیم! ای ‌ول امیـد!»

 

دوم این‌که این‌قدر خودمو «عقل کل» حساب نکنم؛ جناب عقل کل! چه خبرته؟! چی داری که فکر می‌کنی این‌همه حالی‌ته؟! دیدی مامان راست می‌گفت؟! نه خدایی‌ش هیچ فکر می‌کردی حرف مامان درست از آب دربیاد؟! یه مقدار جا بذار واسه حرف بزرگ‌ترا! واسه چیزایی که توی خشت خام می‌بینن!

 

...رها کنم!

 


 

شاید نباید بگم؛ اما می‌گم، که من می‌ترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن. خیلی وقته هم‌دیگه رو تهدید می‌کنن؛ آخرین بار، همین چند وقت پیش پدرم می‌گفت منتظره من سر و سامون بگیرم، بعدش تکلیف مادرمو روشن می‌کنه...

...عجیب ظاهر رو حفظ کردن؛ اما توش داره خودمونو می‌سوزونه... پناه بر خدا!

 

جفت‌شون حال‌مو به‌هم می‌زنن؛ این بدتر از اون، اون بدتر از این. چندسالی هست که می‌تونم مستقل ازشون زندگی کنم، اما خودمو به‌شون چسبوندم تا بلکه نذارم کار به این حرفا کشیده بشه؛ اما داره کشیده می‌شه، اینو می‌فهمی؟!

 

نگرانی تو چهرۀ برادر - خواهرام موج می‌زنه، اما کار از نگرانی و این حرفا گذشته. دیگه احساس می‌کنم رمقی واسه شنا کردن خلاف جهت آب ندارم؛ و خودم خوب می‌دونم اسم این حالی که دارم تجربه‌ می‌کنم ترسه.

 

                    

 

پی‌نوشت: این پست به دعوت چهار ستاره مانده به صبح نوشته شده...

«ترس» بخشی از زندگی ما آدم‌هاست؛ ترس‌هایی متفاوت؛ ترس‌هایی متنوع. روم نمی‌شه کسی رو به نوشتن پیرامون ترس‌هاش دعوت کنم؛ اما به هر حال دعوت می‌کنم از وبلاگ ، دودینگ هاوس ، نقطه سر خط ، سایه‌های خیال ، خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز ، حرفهای خودمانی ، نیمچه بلاگ و نجوای من تا پیرامون ترس‌هاشون چند جمله‌ای بنویسـن. توصیه می‌کنم کلی‌گویی کنید بچه‌ها! مث خود رویا! به نفع‌تونه!

راستی! اگه کسی تمایل داشت در این‌باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا وبلاگ‌شو به این لیست اضافه کنم.

 

اجابت کردند: حرفهای خودمانی + سایه‌های خیال + دودینگ هاوس + نجوای مننقطه سر خط

 


 

مهمونی تموم شده. فامیل های جمع شده، حالا پخش شدن؛ خداحافظ! خویشان و اقوامی با این همه اختلاف سلیقه و عقیدۀ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی؛ هر وخ که جمع می شیم، هر کدوم یه ساز می زنیم؛ هر کسی ساز خودش! کنسرتی از سازهای بی ربط؛ به وضوح فالش. خیلی بده تو هیچ زمینه ای هم هیشکی کوتاه نمی آد؛ همه می خوان همو قانع کنن. مهمونی نگو! کارگاه سوهان کشی! انگار سوهان به دست می گیرنو می رن تو کار ارواح هم دیگه!

 

گاهی (مث امروز) حرفا فوتبالی می شه؛ درسته که تو فوتبال هم اختلاف سلیقه هست؛ آبی و قرمز، بحثای داغ لیگ، تیم ملی، لیگ های اروپایی و...؛  اما خودمم نمی دونم چه جوریاس که تو این زمینه همه تن به قواعد بازی (بحث و گفت و گو) می دن. حیرت انگیزه. عجیب حرفه ای می شنو رعایت همو می کنن. حتا اجازه می دن طرف شون با فراغ بال کری هاشو بخونه. بعدش با حوصله می شینن کری های همو جواب می دنو می خندن. همه حال می کنیم با این بحثای فوتبالی.

 

مهمونی امروز، یه کنسرت خوب بود از سازهای کوک. خدا رو شکر. احساس خوبی دارم. درسته که استقلال باخت، ضد حال بود؛ اما مهمونی خوبی بود.

 

خدا این فوتبال رو ازمون نگیـره الهی!


 
 
 
 
 
Y! messenger