خوشا با تو
خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
خوشا با تو
خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
پسرم! عشق که یک حس همینجوری نیست
عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم تو را طاقت رنجوری نیست
تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون بادۀ انگوری نیست
بیتب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکیتان نیز کم از دوری نیست
در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون که بیمهر، صفا در گل شیپوری نیست
فرض کن، نیست هوس آنچه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست
عشق یک چیز لطیف است، زمختش نکنید
عشق یک پردۀ زیباست، ولی توری نیست
خانه بیدلبر و معشوق بهشت است، ولی
چون بهشتیست که در داخل آن حوری نیست
عشق منظومۀ زیبای پریشانیهاست
پسرم! عشق که یک حس همینجوری نیست
دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ورنه جون ِ همگی دست من اینجوری نیست١
١) شاعر در پاورقی توضیح داده: این مصرع تصویری است.
نه چون اهل خطا بودیم، رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را
ملائک با نگاه یأس بر ما سجده میکردند
ملائک راست میگفتند، اما ساختی ما را
که باور میکند با اینکه از آغاز میدیدی
که منکر میشویم آخر خودت را، ساختی ما را
به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم
تو خود بازیچۀ «اهل تماشا» ساختی ما را!
به جای شکر، گاهی صخرهها در گریه میگویند
چرا سیلیخور امواج دریا ساختی ما را؟
دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را!